#ملودی_زندگی_من_پارت_193

گلنوش با خنده سرشو به علامت مثبت تکون داد.

بعد همون پسره که داشت کتک میخورد گفت:

- درست حرف بزن. میزنم تو دهنتا.

همون موقع سرو کله ی کامیار پیدا شد و دعوا سر گرفت.

گلنوش: که اینطور. پس به خاطر تو وروجک داداش گلم زخمی شد.

سرم و انداختم پایین و با بغض گفتم:

- شرمندم.

گلنوش دستم و گرفت و به سمت پسرا رفتیم.

گلنوش: دشمنت شرمنده عزیزم. تو که خجالتی نبودی خانوم.

آرشام به کامیار چیزی گفت و بعد دستی پشت کامیار زد و برگشتن طرف ما.

کامیار چشماش قرمز بود. دستی به سر و صورتش کشید و گفت:

- بچه ها بریم خونه. هوا سرد شده.

آرشام: بریم.

تا رسیدن به ویلا حرف دیگه ای زده نشد. وقتی وارد شدم صدای خنده ی دخترونه ی کشیده ای شنیدم.

دختری از پله ها پایین اومد و رفت تو بغل آرشام!

دختر: سلام آرشام جان.

بله؟ آرشام جان؟ این دیگه کیه؟ از کجا پیداش شد؟

دختر خودشو کشید بالا و گونه آرشام و بوسید.

دختر: خوبی؟ دلم برات یه ذره شده بود.

من و گلنوش با تعجب به هم نگاه کردیم و دوباره به اونا نگاه کردیم.

آرشام سرشو کشید عقب و گفت:

- خوبم.


romangram.com | @romangram_com