#ملودی_زندگی_من_پارت_194

پشتش به ما بود. تن صداشو آورد پایین و با اخم درهم سرشو آورد پایین؛ نزدیکش گوشش یه چیزی بهش گفت که دختر اخم کرد. سرشو سمت ما چرخوند و نگاهمون کرد و ایشی گفت.

آرامیس از آشپزخونه اومد بیرون. دستکش و از دستاش بیرون کشید و گفت:

- اِ اومدین؟ کجا بودین؟

- لب دریا.

آرامیس به دیوار کنار کانتر تکیه داد و گفت:

- خوش به حالت. من مثل تو سحر خیز نیستم.

دختر: آرامیس معرفی نمی کنی؟

آرامیس صاف ایستاد و گفت:

- چرا.

با لبخند به ما نگاه کرد و گفت:

- ملودی و گلنوش دوستای عزیزم.

و با دست دختره رو نشون داد و گفت: وانیا دختر خالم.

دستمو به سمتش دراز کردم و با لبخند گفتم:

- من ملودیم؛ خوشوقتم.

چشم غره رفت و گفت:

- وانیا. منم همینطور.

ایش؛ چرا همچین کرد؟ پس این دختر خالشه. اِ این همون دختر خالشون نیست که روژین و آرامیس می گفت ازش خوششون نمیاد و به آرشام چسبیده؟! باید همون باشه.

صورت بانمکی داشت اما پلیدی توش موج میزد. پوست برنزه و موهای هایلایت زرد و قهوه ای و چشمای درشت و کشیده سبز رنگی داشت؛ در کل دختر قشنگی بود اما با این حرکاتش خودشو کوچیک می کرد و شخصیتش زیر سوال میرفت.

أی . چرا وانیا این طوری می کنه؟ دلیل این چشم غره رفتنش چی بود؟ خدایا ما رو با کی ها آشنا می کنی. یکی خل تر از یکی دیگه!

آرامیس اومد کنارم و گفت:

- چرا کامیار کلافه ست؟

- جریانش مفصله. بعدا میگم.


romangram.com | @romangram_com