#ملودی_زندگی_من_پارت_185

- دوستتون چه ربطی به ترشی داره؟

دماغمو بالا کشیدم و گفتم:

- داستان داره، روژین بعدا بهت میگه.

روژین خندید و گفت:

-آره میگم.

آرامیس ترشی و تو کاسه ها ریخت و گفت:

- باشه.

نیم ساعت بعد پسرا اومدن؛ شام و تو دوتا دیس کشیدم و پچه ها میز رو چیدن. ماکارانی و بردم سر میز و خودم نشستم.

پسرا دستاشون و شستن و اومدن سرمیز.

مهبد: به به. می گم چه بوی خوبی میاد نگو از ماکارانیه.

کامیار تازه اومده بود سر میز؛ به غدا نگاه کرد و بویی کشید. صندلی و عقب کشید و نشست.

کامیار: حتما کار ملودیه، نه؟

آرامیس چنگال پر از ماکارونی و از دهنش فاصله داد و با تعجب گفت:

- آره، از کجا متوجه شدین؟

مهبد مشغول کشیدن شد و در همون حال گفت:

- معلومه، کی عادت داره فلفل دلمه ای بریزه تو ماکارانی؟

کامیار و ملینا همزمان گفتن:

- ملودی!

رامبد چنگال و تو ظرفش چرخوند و قبل اینکه ماکارانی و بخوره گفت:

- کار خوبی می کنه؛ خیلی خوش مزه میشه.

از جام بلند شدم و رو میز خم شدم که ترشی و بردارم.

- بخورین که از دهن افتاد.


romangram.com | @romangram_com