#ملودی_زندگی_من_پارت_184
- درسته اما برای ما سنگینه، پسرا که سیرمونی ندارن! براشونم سنگین نیست.
ملینا:آره، پسرا که چیز زیادیم نخوردن. ما بودیم که هی میخوردیم.
روژین دست به کمر شد و با حالت طلبکارانه ای نگاهش کرد.
- بــله، دیدم داشتی پفکا رو دولپی میخوردی.
خندیدم و به ملینا که نیشش باز بود نگاه کردم.
-آره ملی؟
ملینا کوسنی پرت کرد طرفمون و گفت:
- کوفت، خب گرسنم بود. حالا بریم درست کنیم؟
از رو تخت پریدم پایین و گفتم:
- بریم.
رفتیم پایین تو آشپزخونه. همه چی توش پیدا میشد؛ یخچال تا خرخره پر بود. مواد و آماده کردیم، رشته ها رو نصف کردم و تو آب جوش ریختم. روژین پیازا رو خورد کرد و تو ماهیتابه ریخت و ملینا گوشت و همراهش تفت داد و بعد توش رب گوجه ریخت و هم زد.
- فلفل دلمه ای یادتون نره، خوش طعم می کنه.
روژین بالای سر گوشت بود. ملینا مشغول ریز کردن فلفل دلمه ای بود و من و آرامیس سرمون تو قابلمه بود!
- آرامیس ترشی دارین؟
آرامیس رفت سمت سینک و دستاشو شست.
آرامیس: باید داشته باشیم؛ ترشی لیته؟
سرمو سمت ملینا و روژین برگردوندم؛ اونام داشتن منو نگاه می کردن. یهو هر سه خندیدیم.
آرامیس با تعجب سمتمون برگشت و گفت:
- چتونه؟ خل شدین؟ چرا الکی میخندین؟
بین خنده گفتم:
- یاد سولماز دوستم افتادم.
آرامیس گیج گفت:
romangram.com | @romangram_com