#ملودی_زندگی_من_پارت_168

- آرامیس آروم تر، فرار نمی کنم. برای چی اومدیم اینجا؟

دستشو رو شونه هام گذاشت و نشوندم رو تخت.

آرامیس: یه کم دراز بکش تا سردردت بهتر بشه.

- نیازی نیست. الان همه پایینن، زشته من اینجام.

آرامیس: من به بچه ها می گم خوابی؛ بخواب حالت جا بیاد.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- مرسی.

آرامیس لبخند زد و گفت:

- خواهش می کنم.

رفت بیرون و در و بست. مانتو و شالم و در آوردم.

نگاهی به اتاق انداختم. دیوارش با کاغذ دیواری سورمه ای پوشونده شده بود، سرویس خوابش سفید و روکشش سورمه ای با خطوط پراکنده سفید بود.

به پهلو راست دراز کشیدم. پنجره ی اتاقش یه سره و شیشه نما بود. وسعت دریا از همینجا معلوم بود.

به دریا خیره شدم. همین دریا و رنگش دل پسر مغروری و برده؛ چشمای آبی دختری که به آرشام دریا رو داده و یا خود دختره که اسمش دریاست، دریا رو به قلبش داده! خوش به حال دریا که یه دلباخته داره؛ چه این دریای آبی روبروم، چه دریای آرشام!

انقدر به روبروم خیره شدم که چشمام سوخت و مجبور شدم چشمامو از درد ببندم تا آروم بشه.





****





کم کم چشمام باز شد. به دریایی که تو سیاهی شب گم شده بود نگاه کردم؛ شب شده بود. خودم و کشوندم بالا و به تخت تکیه دادم. چشمام و باز و بسته کردم و کش و قوسی به بدنم دادم؛ صدای شکسته شدن ستون مهره های کمرم بلندشد.

سرم و بالا و پایین کردم و سمت چپ چرخوندم که آرشام و دیدم. از تو کمد لباس ورزشیش و در آورد و تو دستش گرفت.

با تعجب گفتم:


romangram.com | @romangram_com