#ملودی_زندگی_من_پارت_167
دخترا سریع از ماشین پیاده شدن و بدو بدو رفتن تو ویلا. پسرا پیاده شدن و وسایلو از پشت ماشین برداشتن و با گامای بلند رفتن تو ساختمون.
دوست نداشتم برم داخل؛ اونم جایی که اون باشه! حتما میگه میتونی یه خونه دیگه بری؛ هــی خدا!
چیزی به شیشه ماشین خورد. سرمو برگردوندم؛ کامیار بود. داخل ماشین نشست و دستاشو بهم مالید و ها کرد.
سرشو سمت من برگردوند و با لبخند گفت:
- نبینم ملو آزاری ما بی آزار بشه!
لبخند تصنعی زدم و گفتم:
- نه بابا، من همون ملو آزاری شمام کامی خان؛ فقط کمی سرم درد می کنه.
کامیار دستی به موهای خیسش کشید و گفت:
- مطمئنی؟
من و کامیار از بچگی باهم بودیم و بزرگ شدیم. مثل خواهر و برادر واقعی میمونیم؛ همیشه راز دلمو بهش می گفتم، یعنی نمیتونستم چیزی و ازش پنهون کنم؛ چون خودم از اون دسته ادماییم که چیزی تو دلم نمیمونه غیر از مواردی که خیلی ناراحتم کنه و جاش نباشه حرفی بزنم، یعنی همون مسایل شخصی بین خودم و دلم! حرفایی که در طول روز پیش میاد و با هم رد و بدل می کنیم.
رفتاراش، حرف زدناش آرومم می کنه؛ مثل یه حامی همیشه پشتمه. با هم خیلی شوخی و کل کل می کنیم اما به وقتش مثل دوتا آدم بالغ با هم حرف میزنیم و درد و دل می کنیم؛ البته نه طوری که خیلی راحت تمام حرف دلم و مسایلی که برام پیش میاد و بگم، نه!
الان نمی دونستم چی بهش بگم؛ بگم از یه پسر خودخواه ناراحت شدم؟!
به شرشر بارون چشم دوختم و گفتم:
-آره ، مطمئن مطمئنم!
کامیار: خیله خب، اصرار نمی کنم بهم بگی. اگه دوست داشتی مشکلتو بهم بگو. حالا بلند شو بریم داخل.
- مرسی که درکم می کنی؛ باشه.
از ماشین پیاده شدیم و بدو رفتیم داخل. هوای گرم و مطبوعی به صورتم خورد.
آرامیس اومد طرفم و گفت:
- خوبی ملودی؟ حالت بده؟ چرا بی حالی؟
لبخند زدم و گفتم:
-آره عزیزم خوبم. کمی سرم درد می کنه که با استراحت خوب میشه.
آرامیس دستم و گرفت و منو سمت پله ها برد؛ وارد اتاق مربع شکل بزرگی شدیم.
romangram.com | @romangram_com