#ملودی_زندگی_من_پارت_166
*مگه یادم میره یک دم
تا هر وقتی که من زندم
تو بانی غزل شعری
هم الان هم در آیندم
دلم می خواد بیام پیشت
بذارم سر روی دوشت
بگم میمیرم از عشقت
برم گم شم تو آغوشت
من و تو زیر بارون بود
به جون هم قسم خوردیم
تو چشم هم نگاه کردیم
نگاه کردیم از عشق مردیم *
دو تیله براق خاکستری رنگی تو تاریکی چشمام دیده شد .
چشمام و باز و بسته کردم؛ دوباره دو تا تیله خاکستری رنگ جلو چشمام اومد. دو تا تیله خاکستری که غرور ازش میبارید، دو تاتیله خاکستری که آدم و جذب خودش می کنه و از پا درمیاره، دو تا تیله که آدم و میسوزونه و ذوب می کنه.
صدای امواج دریا به گوشم خورد. ماشین از حرکت ایستاد و من چشمام و آروم باز کردم. کامیار ضبط و خاموش کرد و دستاشو به سمت جلو کشید. عینک و از رو چشمام برداشتم؛ فکر کنم رسیدیم.
تکیه مو از صندلی برداشتم و بیرون و نگاه کردم. آرشام طرف ویلای شیک و بزرگی که دورش حصار داشت و بیرونش گل کاری شده بود رفت؛ احتمالا ویلا خودشه.
چقدر ریلکس راه میره؛ انگار نه انگار که داره بارون میاد!
بارون شدت گرفته بود؛ بارونم مثل من دلش گرفته. فکر نمی کردم انقدر بد رفتار کنه؛ مگه من چیکار کرده بودم که اونجوری حرف زد و اذیتم کرد؟!
از پنجره سمت چپم بیرون و نگاه کردم. دریای آبی با امواجش که با خشونت به تخته سنگا میخورد خودنمایی می کرد.
romangram.com | @romangram_com