#ملیسا_پارت_241
حرفی نمی زد و فقط به چشمام خیره بود.
- توی آشغال گفتی پول حلال تموم مشکلاته. یالا، با پول طلوعم رو بهم برگردون! اون همش دو ماهش بود. طلوعم خیلی زود غروب کرد!
شروع کردم به زدنش. هم خودم رو می زدم هم اون رو. کارام دست خودم نبود. من دیوونه شده بودم، اما آرشام مثل یه سنگ فقط ایستاده بود و نگاهم می کرد، حتی پلکم نمی زد. پرستارها به زور جدامون کردن و سوزش بازوم و تزریق آمپول آرام بخش باعث شد چشمای پر نفرتم بسته بشه و تصویر آرشام محو بشه.
***
بیدار که شدم، هاله با چشمای اشکی کنارم بود. سینه هام از تجمع شیر درد گرفته بود و تموم وجودم طلوع کوچکم رو می خواست. زمزمه کردم:
- طلوع گشنشه!
گریه هاله یادآور حوادث تلخ بود که من به زور می خواستم به خودم بقبولونم که کاب*و*سی بیشتر نبوده. ضجه زدم و بچه ام رو خواستم، اما نتیجش فقط تزریق یه آرام بخش دیگه بود.
***
دو روز بستری بودم، دو روزی که طلوع از پیشم رفته بود. انگار یه رویای شیرین بود حضورش. بی خبر اومده بود و بی خبر رفته بود. مهلقا هم به دلیل افت فشار بستری بود. فرشاد اومد و هاله رو صدا زد. نگاه غمگینش رو از من گرفت و با هاله از اتاق خارج شد. نیم ساعتی از رفتن هاله می گذشت که فرشاد وارد اتاق شد. نگاهم کرد و آروم زمزمه کرد:
- ملیسا؟
- آرشام خیلی طلوع رو دوست داشت. خب ... حالا که طلوع ...
هق هق گریه هام تمومی نداشت. انگار تازه به عمق فاجعه پی بردم.
- آرشام خودکشی کرده. وقتی رسیدم ... خب من دیر رسیدم. ملیسا اون ... تموم کرده بود.
با بهت نگاهش کردم. "چی می گفت واسه خودش؟"
- معلوم هست چی می گی؟
- قرص خورده بود و راحت روی تختش خوابیده بود. یه نامه و یه وصیت نامه هم نوشته بود.
- فرشاد؟!
- نامش رو بهت می دم، هر وقت دیدی طاقتش رو داری بخونش.
بغضش ترکید و اتاق رو ترک کرد. خیره به نامه و غرق در بهت شوک هایی که پشت سر هم بهم وارد می شد بغضم ترکید. نامه رو باز کردم.
"ملیسا نتونستم. نتونستم طلوعمون رو برگردونم. اون برات همیشه رفت، منم باهاش می رم. اولین بار تو زندگیم به چیزی که می خواستم نرسیدم، به طلوعم. از دستش دادم. خودم مقصر بودم و اون غریزه ی حیونیم. من در حقت بد کردم، چون دوستت داشتم و دارم، از همه چیز و همه کس بیشتر. برای به دست آوردنت کم وقت نذاشتم. آره، دیگه وقتشه بدونی کل قضیه ورشکستگی بابات زیر سر من و وکیلم بود. بابات خیلی ساده به رابطم اعتماد کرد و اون تموم پولا رو بالا کشید. تحت فشار گذاشتمتون، طلبکاراتونم تحریک کردم. می دونستم دلت با اون پسره س، برای همین کارا رو سریع پیش بردم. وقتی متین رفت دبی و مخ رابطم رو زد و اون ده میلیارد رو پس گرفت، فهمیدم که برای اجرای نقشم فقط یه روز وقت دارم. شرط و شروطا محکم بود. نمی خواستم با برگشت متین بزنی زیر همه چیز. شاید از دست دادن طلوعم و عذاب حالام تاوان دل شکسته ی تو و متین باشه، اما من واقعا می خواستمت. تو دلت باهام نبود و من نمی تونستم از لذتای اطرافم به راحتی چشم بپوشونم. تمام ثروتم رو به نامت زدم. کاش بتونی ببخشیم."
نامه از دستم افتاد. "نه، من باورم نمیشه، لعنتی!" با احساس سردی عجیبی توی سر تا پام روی تخت ولو شدم و دیگه هیچی نفهمیدم. انگار مرگ اونقدر هم که فکر می کردم ترسناک نیست، حداقل از زندگی و واقعیت های الانم بهتره.
***
هیچ وقت فکر نمی کردم بعد از ازدواجم این طوری به ایران برگردم، به خونه پدریم. نگاهم تو باغچه چرخ می خورد. خودمم نمی دونستم دنبال چی می گردم. زنگ رو که زدن، یلدا و بهروز همراه پسر کوچولوشون اومدن داخل. نگاهم به سمتشون کشیده شد. یلدا رو به روی صندلی چرخ دارم نشست دستای سردم رو تو دستش گرفت. چشماش به اشک نشست، اما سعی کرد به زور لبخندی بزنه، بیشتر شبیه زهر بود لبخندش.
- سلام.
می دونست نمی تونم جوابش رو بدم. دقیقا بعد اون سکته ی لعنتی بود که دیگه نتونستم حرف بزنم، نتونستم راه برم، نتونستم بخندم، حتی نتونستم گریه کنم. خواستم و نتونستم. من حتی نتونستم تو مراسم تشییع جنازه هاشون باشم. شش ماه تو کما بودم و یه سکته مغزی رو رد کردم. دکتر میگه تا مرگ مغزی فاصله ای نداشتم؛ ولی انگار این روزا خدا هم حوصلم رو نداره. خواست برم پیشش و من با این وضعیت اسف بار حالا جلوی یلدا نشسته بودم. سرم رو به سمت پسر تپلوش گردوندم. چقدر شبیه بهروز با چشمای یلدا بود.
- ملیسا عزیزم، سردت نشه؟
@romangram_com