#ملیسا_پارت_242
پوزخند صدا داری زدم. زندگی من جهنم بود، حالا سرما و گرماش چه فرقی می کرد؟
- می خوام با بچه ها بریم کافی شاپ نزدیک دانشکده، یادته؟
سرم رو به نشونه مخالفت تکون دادم. بی حوصله نگاهش کردم. نمی دونم که تو نگاهم چی دید که به گریه افتاد و بهروز بلندش کرد. حالا به جای یلدا بهروز مقابلم زانو زده بود. بی حرف تو چشمای هم خیره شدیم.
- ملیسا این طوری نباش تو رو خدا. من نمی تونم تحمل کنم. کوروش با دیدنت میگرنش عود کرده، مائده هم که فشارش افتاده، نازنینم که انگار افسردگی گرفته، شقایق بیچاره هم که هر روز این جاست. یالا دختر، بیا بریم کافی شاپ. من بچه ها رو دور هم جمع می کنم مثل قدیم، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.
اتفاق؟ نگاهم رو به صندلی چرخدارم دوختم. بهروز بهم خیره شد. انگار فهمید حتی اگه بخوامم اصل قضیه فرقی نمی کنه.
***
پدرجون نگاه غم زدش رو بهم دوخت و آهی کشید. مادرجون هم طبق روال این چند وقت فقط اشک می ریخت.
- بابا می دونم الان حوصله نداری، اما باید این برگه ها رو امضا کنی.
بدون نگاه به برگه ها هم می دونستم که تمام املاک و دارایی های آرشام که طبق وصیت نامش بهم می رسیده. اخم کردم و روی برگه ی رویی ضربدر زدم. هیچ کس جز من و فرشاد از نامه و اعترافات آرشام خبر نداشت. میزان تنفر من از آرشام بهادری رو فقط خودم می دونستم. مادرجون با صدای بلند گریه می کرد. پدرجون با چشمای اشکی نگام کرد و گفت:
- می دونم تحمل داغ آرشام و طلوع اون قدر سخته که تو رو به این روز انداخته، اما این آخرین خواسته آرشامه.
به برگه ها اشاره کرد.
پوزخندی روی لبم نقش بست. ویلچر رو به سمت اتاقم هدایت کردم می خواستم تنها باشم، تنهای تنها. واقعا آخرین خواسته آرشام چه اهمیتی داشت وقتی با خواستن های الکیش گند زده بود به کل زندگیم؟ حضور دوستام هم دور و برم بیشتر باعث عذابم می شد. خاطرات گذشته مثل خوره تموم هستی منو می خورد و من سرگردون بین پذیرش واقعیت ها و سیر در گذشته اصرار به موندن در خاطره های شیرینم داشتم. خاطره هایی مثل حضور متین کنارم، دور بودن از آرشام و وجود طلوع کوچکم. با به خاطر آوردن چهره ی ناز طلوع بغض راه نفسم رو بست و من اشک ریزان هنوز تو گذشته اسیر بودم. خاطره هام رو به رویا تغییر دادم، رویایی که در اون من و متین و دخترکم بودیم. متینی که با چشمای سیاه جذابش صدام می کرد. دست مامان روی شونم نشست و منو از رویاهام بیرون کشید. زمزمه کرد:
- رفتن.
چه اهمیتی داشت پدرجون و مادرجون رفتن؟
- شیش ماهه دارن میان و می رن، نمی خوای که ...
با دیدن نگاه عصبیم حرفش رو خورد و چند لحظه مکث کرد و بعد گفت:
- به سوسن بگم واست چی درست کنه؟
نگاهم رو از چشمای مهربونش گرفتم. مدت ها بود که هیچ چیز دلم نمی خواست. کاش منم با طلوع می رفتم.
روی تختم دراز کشیده بودم و به حرفای مائده فکر می کردم. "ملیسا تا کی می خوای بشینی این جا و غصه بخوری؟ یه کم به خودت بیا. بشو همون ملیسای قبلی، همونی که تو شیطنت و سرخوشی نظیر نداشت." پوزخندی زدم. من چیم شبیه به ملیسای گذشته س؟ هیچی! من بیشتر شبیه مرده ای هستم که جسم ملیسا همراشه؛ یه مرده ی متحرک، البته نه از ناحیه پا و زبون.
صدای آیفون رو که شنیدم با ناراحتی چشمام رو بستم. واقعا الان حوصله هیچ کس رو نداشتم. اگه فکر کنن خوابم چه بهتر. آهنگ حسین زمان رو تو ذهنم برای خودم می خوندم.
"کجایی که تنهایی و بی کسی
با من آشنا کرده حس غمو
ببین داغ دوری از آغوش تو
به زانو در اورده احساسمو
همه فکر و ذکرم شدی و هنوز
داره آب میشه دلم پای تو
@romangram_com