#ملیسا_پارت_240
این حرفش دیگه خیلی سنگین بود. با عصبانیت به اتاقم رفتم و در رو محکم به هم کوبیدم. حرف حساب که جواب نداشت، داشت؟
***
نیمه شب بود که با احساس درد وحشتناکی تو ناحیه کمرم از خواب بلند شدم. آرشام کنارم نبود و این باعث تعجبم شد. از جا بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم تا حداقل قرصام رو بخورم، اما نمی دونم چرا بی اختیار از پله ها بالا رفتم. درد داشتم اما برام مهم نبود، مخصوصا حالا که صدای خنده های ریز بهارک رو می شنیدم. پشت در اتاق خوابمون رفتم، اتاق خواب سابقم که به خاطر حاملگی مجبور به ترکش و رفتن به طبقه پایین شدم. دستم روی دستگیره قرار گرفت و به آرومی در رو باز کردم. من قبلا این صحنه رو دیده بودم، فقط معشوقه ی شوهرم تغییر کرده بود، وگرنه صحنه همون صحنه بود. اشک جلوی دیدم رو گرفت. "خدایا به تاوان کدوم گ*ن*ا*ه این طوری عذابم می دی؟" آرشام و بهارک اون قدر غرق در کار خودشون بودن که متوجه باز بودن در نشدن. صدای مهلقا از پشت سرم بلند شد.
- خدای من این جا چه خبره؟!
نگاه ترسان آرشام به سمتم برگشت و من در آغوش مهلقا سقوط کردم.
***
- هاله بچم؟
- به خاطر نارس بودنش تو دستگاهه گلم. نگران نباش دکترش گفت تا دو هفته دیگه که ریه هاش قشنگ تشکیل شد، می تونی ببریش خونه.
مهلقا مثل پروانه دورم می چرخید. گفت بهارک برگشته ایران و آرشامم روش نمیشه بیاد دیدنم. "به جهنم، چه بهتر." هاله بی خبر از همه جا از ذوق آرشام وقتی طلوع رو دیده بود تعریف می کرد و فرشاد که انگار یه بوهایی برده بود مرتب تاکید می کرد مثل برادر پشتمه.
***
طلوع صورت زیبایی داشت. دقیقا شبیه مامانم بود و من عاشق دستای کوچولو و لبای غنچه ایش بودم. سینم رو نمی تونست بمکه و مجبور بودم توی یه سرنگ بدوشم و به زور تو حلقش بریزیم. آرشام کنارم اومد، اما من ندیده گرفتمش و حتی جواب حرفاش رو هم نمی دادم. آرشام واقعا برای من مرده بود. مامان و مادرجون به دلیل حضور مهلقا و اصرارهای من نیومدن. دوست نداشتم اونا هم به رایطه ی خراب بین من و آرشام پی ببرند. ازشون خواستم نیان در عوض من دو ماه دیگه برم پیششون. آرشام مخالفت کرد، اما مهلقا جلوش محکم ایستاد و گفت:
- واسه تو که بهتره بدون سر خر به گند کاریات می رسی.
- خاله تو دخالت نکن. من نمی تونم از طلوع دور باشم.
- بهتره عادت کنی، چون من و ملیسا با هم برمی گردیم. می خوام یه چند ماه ازت دور باشه تا بتونه اون اتفاق رو فراموش کنه. نترس با اون چک و سفته ها محاله ازت جدا بشه.
پوزخندی زدم. ببین چقدر بدبخت شدم که مهلقا با اون قلب سنگیش دلش به حالم سوخته. طلوع مرخص شد و تمام دار و ندار من و آرشام شد. هیچ کدوممون راجع به اون شب کذایی حرفی نمی زدیم، اما کماکان من انقدر با آرشام سرد برخورد می کردم که واقعا بعضی وقتا اصلا متوجه حضورش نبودم.
***
قرار بود پنجشنبه من و مهلقا و طلوع برگردیم ایران و آرشام تا یک ماه فقط بهمون فرصت داده بود که برگردیم و گرنه خودش می اومد. یک ماه ندیدنش هم غنیمت بود. آرشام هر شب دو تا تقه به در می زد و وارد اتاق می شد، کنار تخت طلوع می رفت و اون رو می ب*و*سید و بعد نگاه حسرت زدش رو بهم می انداخت منم ملحفه رو تا روی سرم بالا می کشیدم و اون فقط زمزمه می کرد "شب بخیر" و بعد می رفت.
شب، آروم طلوع رو تو تختش خوابوندم و به سمت تختم رفتم تا روش دراز بکشم که آرشام دو تا تقه به در زد بعد وارد اتاق شد به سمت تخت طلوع رفت، اما یه چیزی مثل هر شب نبود. به طرف آرشام برگشتم که متعجب و وحشت زده به طلوع خیره شده بود. به سمت تخت دویدم.
طلوعم کبود شده بود و نمی تونست نفس بکشه. اونقدر هول کردم که فقط بغلش کردم و دویدم. آرشامم دنبالم می دوید. سوار ماشین شدیم و خودمون رو به بیمارستان رسوندیم. همه چیز ده دقیقه هم طول نکشید. دکتر بیرون اومد و فقط گفت:
- متاسفم!
آرشام یقه اون رو گرفت و به دیوار کوبیدش.
- یعنی چی؟
دکتر با ملایمت دست اون رو پس زد.
- ریه هاش ...
دیگه چیزی نشنیدم. خون جلوی چشمام رو گرفت. این بار من یقه آرشام رو چنگ زدم. تو چشمای ترسیدش خیره شدم و گفتم:
- به خاطر توی عوضی و خ*ی*ا*ن*تت، زودتر از موعد زایمان کردم. تو ... تو قاتل طلوعمی!
@romangram_com