#ملیسا_پارت_239

حرفی نزدم. آرشام به خاطر این بچه رفتاراش صد و هشتاد درجه فرق کرده بود. اگه بهش رو می دادم اجازه نمی داد پام رو، رو زمین بذارم.
***
هاله زنگ زد و هر چی فحش بود بهم داد.
- خاک بر سرت، حالا باید من از این و اون بشنوم دارم خاله می شم؟ مارمولک موذی!
- هوی چته یه بند فحش می دی؟ بابا هنوز خودمم مطمئن نیستم، آرشام زیادی دهن لقه.
- اوکی، منو بپیچون، نوبت منم میشه.
- گمشو! به جون تو هنوز به مامان اینا هم نگفتم.
- از بس آب زیر کاهی.
پوف!
- غلط کردم، خوبه؟ یا پیاز داغش رو زیادتر کنم؟
- اگه یه گه خوردمم بگی خوبه!
- گمشو بچه پررو، خودت خوردی.
- باشه بخشیدمت، حرص نخور برای گوگول خاله بده. راستی ملی آرشام چقدر مشتاق بود. ندیدی چطور به فرشاد گفت دارم بابا می شم.
سکوت کردم. آرشامم فهمیده بود که طناب این زندگی مشترک پوسیده شده و حضور یه بچه می تونه همه چیز رو عوض کنه.
***
مادر جون و مامان قرار شد ماهای آخر رو کنارم باشن. بارداری فوق العاده راحتی داشتم و از این جهت روزی صد بار خدا رو شکر می کردم. بچه دختر بود و آرشام پاش رو تو یه کفش کرده بود که اسمش رو بذاره طلوع. اولش مخالفت کردم، اما جنگ اعصابی که آرشام به راه انداخت فراتر از حد تصورم بود و من ناچارا عقب نشینی کردم. بدترین اتفاق اومدن مهلقا و دخترعموی آرشام بهارک که یه بار با مادرجون خوب جوابش رو داده بودیم به نروژ و اقامتشون طبقه بالا بود. مهلقا هنوزم نچسب و بد قلق بود. دخترعموی آرشامم که دیگه رو اعصاب بود. ماه هشتم بودم و قرار بود مامان و مادرجون یه هفته دیگه پیشم باشن. از شیش ماهگی با آرشام رابطه نداشتم و از این بابت از این بچه فوق العاده ممنون بودم. حالا با اون شکم قلنبه و بینی و دست و پای باد کرده خیلیم زشت شده بودم و آرشام هر دو ساعت یه بار این موضوع رو بهم یادآوری می کرد. بهارک با اون آرایش غلیظ و اون تاپ و دامن کوتاه و بازی که پوشیده بود مدام جلوی آرشام عشوه خرکی می اومد و من فقط حرص می خوردم. یه روز عصر که کنار هم نشسته بودیم و اصطلاحا چای می خوردیم، البته من بیشتر حرص می خوردم، بهارک بی مقدمه از نامزد سابقش گفت.
منم گفتم:
- حالا چرا نامزدیتون به هم خورد؟
با خنده گفت:
- پسره ورشکست کرده.
با بهت گفتم:
- یعنی فقط به خاطر پول به هم زدی؟ پس عشق و علاقه چی؟
مهلقا با پررویی جواب داد:
- وا عزیزم، تو دیگه چرا این حرف رو می زنی؟ تو که ازدواجت فقط واسه پول بود و بس!
وا رفتم و بی حرف به آرشام مظلومانه نگاه کردم تا حداقل ازم دفاع کنه که آقا با کمال صفا فرمودند.
- خوب کردی بهارک جون. این روزا پول حلال همه مشکلاته، با پول حتی میشه عشقم خرید.

@romangram_com