#ملیسا_پارت_238
- پس ما هر دومون خائنیم، نه؟
- لعنت بهت آرشام، ازت متنفرم.
- در عوضش من عاشقتم.
- لعنت به خودت و عشقت.
- عاشقتم خانومم.
با حرص به طرف اتاق خواب رفتم و وسط راه نفهمیدم چی شد که پخش زمین شدم و از حال رفتم.
***
وقتی بهوش اومدم توی بیمارستان بودم و آرشام هم با نگرانی بالای سرم ایستاده بود با دیدنش اخم کردم و صورتم رو برگردوندم.
- می خوام برم خونه.
- نمیشه عزیزم. باید نتیجه آزمایشات آماده بشه تا علت ...
حرفش رو قطع کردم و گفتم:
- حالم خوبه.
تا اومد حرفی بزنه خانم دکتر سفید و بوری وارد اتاق شد و رو به ما گفت:
- نگران نباشید، جنین سالمه، فقط مادر یه کم ضعف کرده و باید تقویت بشه.
نگاه متعجب من و آرشام به هم دوخته شد و همزمان گفتیم:
- جنین؟!
***
نمی دونستم از داشتن یه بچه خوشحال باشم یا ناراحت؛ خوشحال از خلاص شدن از شر این تنهایی عذاب آور و ناراحت برای بد موقع بودن بارداریم، حالا که آرشام تو چشام خیره میشه و به خ*ی*ا*ن*تش بهم اعتراف می کنه، تازه اون قدر حق به جانبم حرف می زنه که این وسط یه چیزیم بهش بدهکار شدم. صدای متین تو گوشم زنگ می خورد "اگه دختر بود اسم بچمون رو بذاریم مبینا."
آرشام با لبخند کنارم نشست.
- ملیسا باید برام دختر بیاری.
- دیگه دستوری ندارین؟ تعارف نکنید خدایی نکرده، رنگ چشم، مو، پوست؟
- وای ملیسا قیافش کپی تو باشه و رفتاراش مثل من.
- اوه، نه بابا؟
- الهی بابایی دورش بگرده!
- آرشام من همش دو ماهمه.
- اوه تا هفت ما دیگه از کم طاقتی می میرم.
@romangram_com