#ملیسا_پارت_237

صفحه بعدی؛ "به خاط فراموش کردنش دست به هر کاری زدم. حالا تنهام و با یه سیگار بین انگشتام. نگو سیگار نکش، دردام رو بشنوی واسم کبریت می کشی."
صفحه بعدی؛ دلم فقط برای یه چیز تنگ شده، واسه چشماش و اون نگاه جادوییش. "به جان ثانیه هایی که در فراق چشمانت می گذرند، دل کوچکم تنگ نگاه توست."
هق هق گریه ام رو با گرفتن لب پایینم بین دندونام خفه کردم. منم چشماش رو می خواستم، اون چشمای سیاه، اون نگاه معصوم و آرامش بعد از نگاهش. دیگه نتونستم آرامشم رو پیدا کنم. با دستای لرزونم یه صفحه رفتم جلو.
"عشق من لکه ی آفتابی ست که بر فرش افتاده باشد. با شست و شو نمی رود، فرش را برداری نمی رود، پنجره را ببندی نمی رود، پرده را کلفت تر بگیری نمی رود، این لکه وقتی می رود که خورشیدم رفته باشد."
صفحه رو عوض کردم.
کاش حداقل باهاش خوشبخت باشی. "آفتاب که می تابد، پرنده که می خواند، و نسیم که می وزد، با خودم می گویم حتما حال تو خوب است که جهان این همه زیباست." "من، تو، ما یادت هست؟ تمام شد. حالا تو، او، شما، من هم به سلامت."
صفحه ی بعد؛ خدایا طاقتم دیگه تموم شده. یا کاری کن که فراموشش کنم، یا جونم رو بگیر. خسته شدم. "نمی دانم مشکل از کجاست. از صبر یا کاسه که این روزها زیاد لبریز می شود."
دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم. صدای بلند گریه ام باعث شد هلنا سراسیمه وارد اتاق بشه. دفتر رو روی میز ول کردم.
- ملیسا چت شد؟ ملیسا؟
کاش می رفت. کاش تنهام می ذاشت. حالا فقط دلم یه جای آروم می خواست، چندتا شمع، با آهنگ رمانتیک و یه عالمه متین، آره یه عالمه.
هلنا مرتب می گفت:
- یکی دیگه به عشقش نرسیده تو براش آب غوره می گیری؟
از جام بلند شدم و بدون این که جوابش رو بدم آماده رفتن شدم.
- کجا داری می ری؟
- سرم درد می کنه، می رم خونه مامانم.
حرفی نزد. برای اولین بار تو عمرش خفه شد و من چقدر از این سکوتش خوشحال شدم.
***
با برگشتمون به نروژ، روزای تکراری باز شروع شدن و بدتر از همه نبود هاله کنارم بر تنهاییم دامن می زد. همش اسلو پیش فرشاد بود و مثل کنه بهش چسبیده بود. رابطم با آرشام سردتر از قبل شده بود. دو هفته توی تنهایی هام دست و پا می زدم که آرشام بار سفرش رو بست و رفت دانمارک. به قول خودش سفر کاری بود و مجبور بود بدون من بره، اما از نگاهش که از نگاهم می دزدید فهمیدم قضیه یه جورایی بو داره. یک هفته بدون آرشام بی دردسر سپری شد و چیزی که بیشتر از همه به شکیاتم دامن زد نبود کارولین و غیبت چند روزش همزمان با دانمارک رفتن آرشام بود. با چک کردن اطلاعات پروازها و لیست مسافرین توسط رفیق پاتریک، شکیاتم به یقین تبدیل شد. این وسط آرشام هم هر روز زنگ می زد و ابراز دلتنگی می کرد و منم به سردی تماساش رو می پیچوندم. با بازگشت آرشام و دیدنش کاسه صبرم لبریز شد و بهش گفتم همه چیز رو در رابطه با رابطه ی اون و کارول می دونم. اول منکر شد و بعدم با گستاخی بهم گفت:
- ببین ملیسا منو تو عین همیم با یه فرق کوچیک. تو جسمت پیش منه و فکرت دنبال عشق از دست رفتت و من جسمم کنار دیگرونه و کل فکرم و ذهنم پیش تو و عشقت.
- ببخشید اون وقت شما از کجا به این نکته دست پیدا کردید که من فکرم یه جای دیگه س؟
خندید. بلند و عصبی خندید.
- اوه، هانی تابلوئه. وقتی با خوندن دفتر یادداشتش تا یه هفته به هم می ریزی، وقتی هنوزم که هنوزه تو چشمات غصه می بینم، وقتی از خداته ازم فرار کنی و جلوی چشمت نباشم، وقتی ...
وسط حرفش پریدم و با عصبانیت گفتم:
- این اراجیف چیه به هم می بافی؟
- اگه قضیه دفتره س که وقتی تو با اون حال داغون اومدی خونه مامانت و هلنا زنگ زد حالت رو پرسید، پیله کردم بهش و علت اصلی ماجرا رو فهمیدم.
- خب که چی؟

@romangram_com