#ملیسا_پارت_236

- بیشتر دخترا بهش چراغ سبز نشون دادن، اما متین محلشون نمی ده، همین سارا ...
- سارا کیه؟
- همون مانکنه. ده بار دعوتش کرد پارتی و رستوران، حتی خونش، اما متین فقط گفت: "متاسفم، نمی تونم بیام!" حتی یه بار رفته دم در خونه ی متین، اما راهش نداده.
نفس آسوده ای کشیدم. واقعا که چقدر خودخواه بودم! خودم با آرشام بودم، بدون متین، اما دوست نداشتم کسی به متین نزدیک بشه.
- حالا از کجا فهمیدی شکست عشقی خورده؟
- آهان، دفتر یادداشتش رو کش رفتم.
- چی؟
- دفترش رو گذاشته بود روی نیمکت توی پارک مقابل دانشکدشون، منم کش رفتم. بیچاره بعدش نزدیک به دو ساعت دنبالش گشت.
- توش ... توش چی بود؟
- شعر و جمله های عاشقونه، انگار طرف ولش کرده. خاک بر سر دختره، چه بی لیاقت بوده!
آهی کشیدم و زمزمه کردم:
- قطعا!
بعد با هیجان گفتم:
- الان دفترش پیشته؟
- تو چمدونمه، خونه ی مادربزرگم. صبر کن ببینم، واسه چی می خوای؟
- همین طوری، دلم می خواد دفتره رو ببینم.
- باشه، ولی آخه چرا؟
هاله بهمون نزدیک شد و با عصبانیت گفت:
- مثلا عروسی منه ها، بلند شید ببینم تنبلا.
از خدا خواسته بدون جواب دادن به سوال هلنا با هاله همراه شدم.
***
از عروسی هیچی نفهمیدم. تموم حواسم پیش متین بود. کاش دفترش رو هر چی زودتر می دیدم. عروسی به خوبی و خوشی تموم شد و این بین هاله از بس ر*ق*صید خودش رو خفه کرد و من هر دو ثانیه یه بار یه متلک بهش می انداختم. "آخه عروسم انقدر جلف؟ خاک بر سر ندید بدیدت. عق! شوهر ندیده! جشن رهاییت از ترشیدگیه دیگه، سر از پا نمی شناسی." هاله هم فقط به طور نامحسوس فحش می داد. پاتختی همون شب برگزار شد و قال قضیه کنده شد. همون جا با هلنا قرار گذاشتم برم خونشون و دفتر رو ببینم.
***
حالا که دفتر تو دستام بود، می ترسیدم بازش کنم. انگار احساس عذاب وجدان داشت خفم می کرد. کاش هلنا از کنارم می رفت، چون نمی تونستم با دیدن دست خط متین و نوشته هاش خودم رو کنترل کنم. خدا رو شکر مادرش صداش زد و من با استرس دفتر رو باز کردم. همون خط فوق العادش، خدایا چقدر دلم واسه جزوه گرفتن از متین تنگ شده.
تو صفحه اول پشت سر هم نوشته بود لعنت بهت و بعد روی نوشتش یه ضربدر بزرگ زده بود.
صفحه دوم؛ خدایا کمکم کن فراموشش کنم. نمی خوام گ*ن*ا*ه کنم. خدایا برای اثبات بزرگ بودنت خیلی کوچیکم کردی، خیلی. "دیگر به تو فکر نمی کنم، گ*ن*ا*ه است چشم داشتن به مال غریبه ها."

@romangram_com