#ملیسا_پارت_235
- برو بابا، دلت خوشه.
با مهمونا احوالپرسی کردیم و نشستیم که هلنا کنارمون اومد. آرشام با دیدن هلنا دمش رو گذاشت رو کولش و فرار کرد. هلنا کنارم نشست و گفت:
- وای ملیسا، چقدر خوشگل شدی! خوبه آرایشگره واست تره هم خورد نمی کرد، اگه می کرد چی می شدی.
یه ریز داشت حرف می زد که هاله و فرشاد رسیدن. برای استقبال از اونا رفتیم و دو دقیقه مخم استراحت کرد. انگار همه منتظر ورود عروس داماد بودن که ریختن وسط پیست ر*ق*ص. من و آرشامم رفتیم و بعد از چند دور ر*ق*ص نشستیم. موبایل آرشام زنگ خورد و اون رو به من گفت:
- وکیلمه.
از جاش بلند شد و از من دور شد.
هلنا روی صندلی کناریم ولو شد و گفت:
- ر*ق*صه خیلی حال داد. اگه خدا بزنه پس کله ی متین و بیاد منو بگیره، منم تا سال دیگه عروسی می کنم.
- متین؟
- آره متین، هم دانشگاهیمه. مگه عکسش رو نشونت ندادم؟
آب دهنم رو به سختی قورت دادم و گفتم:
- نه.
- اِ؟ پس برم گوشیم رو از کیفم بیارم.
هلنا رفت و من متحیر سر جام نشسته بودم، متین، کانادا، هم دانشگاهی!
"چته ملیسا؟ چرا قلبت تو حلقت می زنه؟ تو که ادعا می کردی فراموشش کردی! نتونستم لعنتی، نتونستم، خواستم و نتونستم. حالا چته؟ مگه تو کانادا، تو اون دانشگاه لعنتی، فقط همین یه متین هست؟"
رنگم به شدت پریده و بود و دستام می لرزید. هلنا نیشش تا بنا گوشش باز بود. گوشیش رو توی دستای یخ زدم گذاشت و من دیدمش، متینم رو بعد از این همه مدت دیدم.
هلنا بی توجه به حالم گفت:
- لعنتی هیچ جوری پا نمی ده، این عکس هم تو همایش چند وقت پیش ازش سریع گرفتم. می دونی ملی؟ احساس می کنم اون هم شکست عشقی ای، چیزی خورده.
نگاهم رو به سختی از عکسش گرفتم و به هلنا دوختم. سوالی نپرسیدم، چون ممئن بودم الان سیر تا پیاز هر چی در مورد متین می دونه رو میگه. انتظارم زیاد طول نکشید.
- یه مانکن سوئدی تو دانشگاهمونه، از اونایی که دهن دخترا رو هم آب می اندازه. خیلی نازه، چشماش معلوم نیست چه رنگیه، مثل ...
وسط حرفش پریدم، حوصله نداشتم از اون دختر کذایی که تو دانشگاه متینه و از قضا خیلی هم خوشگله چیزی بشنوم.
- گیر داد به متین؟
- آره دیگه، اما متین اصلا نگاهش هم نمی کرد.
- مثل قبلنا.
- چی؟
- هیچی. خب؟
@romangram_com