#ملیسا_پارت_234
"عــق!"
- خب پس ...
وسط حرفش پریدم و بی حوصله گفتم:
- تو رو از همه ی دنیا بیشتر دوست دارم.
- حتی بیشتر از متین؟
شوکه نگاهش کردم. این وسط متین کجا بود؟
با اخم گفتم:
- من فراموشش کردم.
تو دلم گفتم: "سعی کردم، اما نتونستم."
- یعنی منو ...
با حرص وسط حرفش پریدم و شمرده شمرده گفتم:
- تو رو از همه، تاکید می کنم، از همه بیشتر دوست دارم. حالا این سوالای مسخره رو تموم کن.
اومدم بلند شم برم که با خنده دستم رو دوباره کشید. تو چشماش ستاره بارون بود. منو روی تخت خوابوند و روم خیمه زد.
- اوم، ملیسا با این حرفا خوردنی تر شدی.
بی توجه به چشمای پر از ه*و*سش از جا بلند شدم که باز دستم رو کشید. مثل این که تا دستم رو نمی کند ول کنش نبود.
- آرشام الان فرصت مناسبی نیست، ببین مامان بابا منتظرمونن وسایلمون رو بذاریم و برگردیم کنارشون.
- اِ؟ خب گذاشتن وسایلمون یه کم طول کشید.
بی توجه به غرولند من ب*و*سیدم.
روز عقد هاله و فرشاد سر از پا نمی شناختم. یه جورایی شده بودم همه کاره ی مراسم. با عروس آرایشگاه رفتم. هاله التماس کرد من به جای هلنا همراهش برم. بله دیگه، کی دوست داشت روز عروسیش به خاطر پر حرفی همراهش سردرد بگیره؟ راضی کردن هلنا زیاد سخت نبود، فقط بهش گفتم که این آرایشگره فقط واسه عروس وقت می ذاره و واسه همراه عروس تره هم خورد نمی کنه.
هاله با اون آرایش خلیجی معرکه شده بود و منم با توجه به لباس بنفش تیرم آرایشی تو مایه ی یاسی داشتم. قبل از اومدن داماد، آرشام دنبالم اومد و خودمون رو به تالار رسوندیم.
آرشام دستم رو محکم تو دستش گرفت و گفت:
- خانوم خوشگله، زیاد ازم دور نشو، می ترسم بدزدنت.
- نه بابا، غیرت؟
آرشام به حالت نمایشی دستش رو پشت لبش به سیبیلای نداشتش کشید و گفت:
- ضعیفه، از پهلوی من جم نمی خوری. شیر فهم شد؟
خندیدم.
@romangram_com