#ملیسا_پارت_233

شبیه خوبی هات می شم، به جات می گم دوستت دارم
با چشمای تو می خوابم خودم تا صبح بیدارم
نمیشه، نه نمیشه مطمئن باش که این حال خوشو از من بگیری
بدون من بری راحت باشی، تو از دنیای من بیرون نمی ری
تو این چند روزه که رفتی همش توی خیابونم
دیگه از خونه می ترسم مریض و گیج و داغونم
همون جاهایی می رم که منو یاد تو می ندازن
بله حتی خیابونا منو بی تو نمی شناسن
تو هرجایی باهام بودی یه جای خالی می بینم
نمی پرسم چرا نیستی خودم جای تو می شینم
نمیشه، نه نمیشه مطمئن باش که این حال خوشو از من بگیری
بدون من بری راحت باشی، تو از دنیای من بیرون نمی ری"
زندگی من و آرشام باز هم به روزای تکراری قبلی برگشته بود. با اومدن پدرجون و مادرجون اون هم برای مدت دو هفته، زندگیمون از اون حالت کسل کننده دراومد. مادرجون انواع و اقسام ترشیجات و لواشک ها و خوراکی هایی که من دوست داشتم رو تو دو تا چمدون برامون آورده بود. تقریبا بیشتر جاهای دیدنی نروژ رو تو این دو هفته دیده بودیم. هاله رو با مادرجون آشنا کردم و یواشکی هم براش از این که چقدر فرشاد و هاله به هم میان حرف زدم.
مادرجون هم که از هاله و زبون بازیش خیلی خوشش اومده بود مرتب می رفت روی مخ فرشاد که هاله اِله هاله بِله. خدایی با تعریفایی که مادرجون از هاله می کرد چند بار تصمیم گرفتم خودم به هاله پیشنهاد ازدواج بدم و نتیجه ی تلاش مادرجون، جواب مثبت فرشاد شد و خبر دادن به عمو و زن عمو.
قرار شد تا دو ماه دیگه همگی بریم ایران و اون جا عقد کنن، آخه تموم فامیل هاله ایران بودن و من از این بابت خوشحال بودم، چون آرشام گفت که ما هم می ریم.
دیدن خانواده و دوستام بعد از چندین ماه اون قدر هیجان زدم کرده بود که فقط اشک می ریختم.
همه ی دوستام اومده بودن و این وسط دلم واسه مائده و یلدا بیشتر از همه تنگ شده بود، در حالی که حداقل هفته ای یک بار رو با هم در تماس بودیم. شقایق با یه پسر دماغ عملی مو سیخ سیخی نامزد کرده بود و با این که از نامزدش زیاد خوشم نیومد، اما خیلی تحویلش گرفتم. همگی به خونه مامان و بابا رفتیم و بابا جلوم یه گوسفند بی زبون رو سر برید. مامان اون قدر محکم بغلم کرد که یک لحظه احساس کردم الانه که با هم یکی بشیم. دلم به قدری برای خانوادم تنگ شده بود که مرتب بابا و مامان رو می ب*و*سیدم و بغلشون می کردم.
آرشام انگار خونه ی ما راحت نبود، بهش گفتم اگه اذیت میشه بره خونشون، اما اون گفت:
- بدون تو خوابم نمی بره.
- هر جور راحتی. بیا بریم اتاقم رو نشونت بدم.
بردمش تو اتاقم و گفتم:
- می خوای استراحت کنی؟
دستم رو کشید و منو روی پاش نشوند.
- ملیسا منو بیشتر دوست داری یا خونوادت رو؟
خوب معلوم بود خونوادم رو، اما دروغ مصلحتی برای این که خوشیام رو به گند نکشه لازم بود.
- آرشام تو خونواده ی منی.

@romangram_com