#ملیسا_پارت_232

در طول مدتی که بیرون بودیم فرشاد و هاله فقط با هم کل کل می کردن و من یه جورایی حوصلشون رو نداشتم. روی اسکله به قایق های کوچیک و کشتی های بزرگ خیره شده بودم و کمی از فرشاد و هاله فاصله گرفته بودم که سنگینی نگاهی رو حس کردم. به خاطر حدسیاتی که زده بودم آینه ی کوچیک آرایشیم رو از کیفم درآوردم و با اون به طرز نامحسوسی پشت سرم رو نگاه کردم. بله، حدسم درست بود، آرشام درست پشت سرم بود. صورتش رو برای اولین بار با ته ریش دیدم. از دستش دیگه عصبانی نبودم، با خودم کنار اومده بودم. آره، اون شب لعنتی من فراموش کردم که یه خریدار می تونه از جنسش خسته بشه و بره سراغ یکی جدیدتر. این طوری بهتر شد، بهم ثابت شد که کم کم داره تاریخ انقضام سر می رسه.
آهی کشیدم و آینه رو جمع کردم. بلند شدم و به سمتش رفتم. از کارم شوکه شد.
بهش که رسیدم اخم کردم و خیره شدم تو چشمای مشتاقش.
- گفتم بهت بگه نمی خوام ببینمت.
- تقصیر اون نیست، تقصیر دلمه، اون منو کشوند تا این جا.
پوزخندی زدم.
- همون دلت که کارولین رو کشوند تو اتاق خواب من؟
- ملیسا خواهش می کنم اون موضوع رو فراموش کن، فقط یه حماقت بود. کارولین از غیبتت آگاه بود، اومد در خونه و منم نتونستم راهش ندم تو. بعدم ... خب اون ...
- اون چی؟ جذاب بود؟ معرکه بود، نه؟ حالا من بهترم یا اون؟
- ملیسا بسه دیگه.
- چی شد آقا؟ حقیقت تلخه.
- خیلی خب عزیزم، یه فرصت دوباره بهم بده.
بازم انقدر شعور داشت که نگه برگرد سر خونه زندگیت، وگرنه باید بری طلب بابات رو جور کنی.
آهی کشیدم. سکوتم رو که دید گفت:
- بریم خونه؟
- به همین راحتی؟
- باشه ملیسا، از حالا هر چیزی که بگی، هان؟ می بخشی منو؟
حالا هاله و فرشاد هم رسیدن.
فرشاد با دیدنم کنار آرشام، با نگرانی گفت:
- ملیسا خوبی؟
- آره ممنون، می خوام با آرشام برگردم خونه. ببخش که مزاحمت بودم.
- چی می گی؟ خواهر آدم که مزاحم نمیشه.
هاله با ما نیومد، به قول خودش می خواست ما رو با هم تنها بذاره.
آرشام با خوشحالی ماشین رو روشن کرد و با یه تشکر سرسری از فرشاد، حرکت کرد. سریع آهنگ رو عوض کرد و این آهنگ رو گذاشت.
"تو این چند روزه که رفتی همش حرف می زنم با تو
جلوی آینه وایمیستم خودم می دم جواباتو

@romangram_com