#ملیسا_پارت_231

- شما راحت باش.
- چشم.
- هی رو ت رو برم بچه!
***
فرشاد هی می رفت رو مخم.
- ملیسا اجازه بده بهش بگم این جایی. می گم می خوای چند وقت نبینیش و اون نیاد این جا، فقط بذار خیالش رو راحت کنم. امروز گفت به پلیس هم خبر داده که گم شدی.
- وای فرشاد، این دفعه ی هزارمه داری این حرفا رو می زنی.
- اخه می خوام تاثیر گذار باشه.
- خیلی خب، فقط نمی خوام بیاد دنبالم، اصلا نمی خوام فعلا ببینمش.
- ای قربون خواهر گلم، باشه.
انگار می ترسید پشیمون بشم که سریع شماره ی آرشام رو گرفت.
- الو آرشام؟
به سمت اتاق رفتم و مکالمشون رو نشنیدم.
هاله صبح زود رسید و انقدر ذوق زده بود که اصلا استراحت نکرد.
فرشاد تموم مدت سر به سرش می ذاشت و هاله قربونش برم، ککش هم نمی گزید. موبایل فرشاد که زنگ خورد سریع به اتاقش رفت که جواب بده.
هاله چشماش رو ریز کرد.
- این کی بود واسش زنگ زد که آقا نخواست جلوی ما بحرفه؟
- بی خیال، بد بین نباش.
- چی؟ من و بدبینی؟ به قول هلنا اگه لیوان خالیم باشه من معلوم نیست چطوری باز نیمه ی پرش رو می بینم.
فرشاد از اتاق بیرون اومد. اخماش یه کم در هم بود و نگاهش رو از ماها می دزدید.
- بچه ها آماده شید یه کم بریم بیرون.
قبل از هر گونه اظهار نظر، هاله دستاش رو به هم کوبید و با ذوق گفت:
- بزن بریم.
- خاک بر سرت هاله!
- خب حوله خانوم، ببخشید هاله خانوم، منتظرتونم.
- بی ادب!

@romangram_com