#ملیسا_پارت_230

با صدای بلند زد زیر خنده.
- با اون تابلو بازی هاتون فقط خواجه حافظ شیرازی نفهمیده بود که اونم فهمید.
- واقعا؟
خندید و گفت:
- قطعا.
بعد هم گوشی رو جواب داد.
- سلام هاله خانوم.
- ...
- ممنون. شما خوبین؟ خانواده خوبن؟
- ...
- نه، مگه قرار بود ملیسا این جا باشه؟
با چشمکی که بهم زد فهمیدم ای داد بیداد، می خواد بچم رو بذاره سر کار. انگار دیگه اشک هاله رو درآورده بود که دلش به حال هاله سوخت و گوشی رو داد به من.
- الو هاله جان؟
- وای ملی، اون جایی؟
زد زیر گریه.
- هاله؟ چرا گریه می کنی؟
همون موقع یه اخم خفن به فرشاد که با ذوق نگاهم می کرد، کردم. می دونستم قسمت فحش دادن هاله به فرشاده برای همین سریع زدم رو بلند گو. هاله هم از همه جا بی خبر شروع کرد.
- پسره ی اسکل روانی! دیوونه س به خدا، نصفه عمرم کرد، فکر کردم واقعا پیداش نکردی و اتفاقی واست افتاده. احمق بهم میگه مگه قراره ملیسا این جا باشه؟ آخ، کاش منم کنارت بودم و دونه دونه اون موهای خوش حالتش رو می کندم. وای ملی، خدایی عجب موها ...
سریع اسپیکر رو قطع کردم و این کارم باعث شد فرشاد قهقهه بزنه. اصلا خاک تو سر هاله که وسط فحش دادنش یهو یاد موهای این روانی افتاد! خودم هم خندم گرفته بود.
- اوکی هاله جون، انقدر حرص و جوش نزن، صورتت جوش می زنه.
- گمشو ملی، کی صورتم جوش می زنه؟ جلوی اون پسره عیب روم می ذاری.
دیگه واقعا پکیده بودم از خنده. نگاه خبیثی به فرشاد انداختم و گفتم:
- هاله کاش بیای این جا. می تونی مامان اینات رو بپیچونی و جوری که آرشام هم شک نکنه بیای این جا؟
- آره آره.
گوشی رو قطع کرد. اسکل یه خداحافظی هم نکرد. فرشاد مثل خون آشاما نگاهم می کرد.
- هان، چته؟ داداشی یعنی حق ندارم دوستمم دعوت کنم؟

@romangram_com