#ملیسا_پارت_229

- کجا؟
- هر گورستونی که اسم آرشام توش نباشه.
- بسه ملیسا، چقدر بچه بازی درمیاری!
- آره، کل زندگیم رو بچه بازی درآوردم، بچه بازی درآوردم که بدون فکر و یه کم صبر کردن پای اون برگه های لعنتی ازدواج رو امضا کردم، وگرنه الان تو کانادا کنار کسی که دوستش داشتم زندگی می کردم. لعنت بهت آرشام که تموم زندگیم رو به هم ریختی!
گریم بند نمی اومد. فرشاد ساکت فقط به سیگارش خیره شده بود.
- سویچم رو ...
وسط حرفم پرید و گفت:
- بیست سالم بود و داشتم لیسانس می گرفتم، برق صنعتی شریف، همون چیزی که تو رویام بود. فرنوش خواهرم، سه سال کوچیک تر از من بود و پیش دانشگاهی بود. اونم مثل خودم زرنگ و درس خون بود به قول خودش می خواست بیاد شریف و حال من بچه خرخون رو بگیره. عاشقش بودم ملیسا، اون همه چیزم بود. هنوز صداش تو گوشمه ...
فرشاد لبخند تلخی زد و من روی مبل ولو شدم.
- وقتی می خواست خرم کنه می گفت: "داداشی، داداش جونم!" اون وقت بود که هر چیزی می خواست براش جور می کردم، جونم که سهل بود! درسام سخت تر شد و من از فرنوش دورتر. اونم کنکور داشت و سرگرم کلاس رفتن و تست زنی و به قول خودش خرخونی بود. ملیسا چشماش خیی شبیه به چشمای تو بود، برق شیطنتی که تو چشماته، همون برق آشنای چشمای فرنوشمه. من احمق از فرنوش دور شدم و نفهمیدم که عاشق شد، نفهمیدم که با عشقش قرارای مخفیانه گذاشت، نفهمیدم که از دنیای شاد دخترونش بیرون کشیده شد، نفهمیدم حامله شد و وقتی پسره ی کثافت دورش زد، از ترس ماها خودش رو کشت. تو حموم اتاقش ساعت چهار صبح رگ دستای سفید تپلش رو زد و ما تازه ساعت ده صبح جسد بی جونش رو غر در خون پیدا کردیم. من نفهمیدم، هیچی نفهمیدم. اون پسره ی کثافت رو پیدا نکردم. دو سال تموم دنبالش گشتم و وقتی به یک قدمیش رسیدم رفت زیر یه تریلی و در دم تموم کرد. اون روزا دیوونه شده بودم، آرشام نجاتم داد. منو آورد این جا و از ایران و فرنوش دورم کرد، بهش مدیونم. تو رو که دیدم یاد فرنوش افتادم، همون سادگی و همون شیطنتای دخترونه. برام عزیز شدی، اما انگار بد برداشت کردی.
زمزمه کردم:
- متاسفم!
- از بعد مرگ فرنوش به هیچ دختری نزدیک نشدم، دوست نداشتم یه روزی یه داداش فرشادی واسه خاطر انتقام فرنوشش دنبال من هم بگرده.
از جا بلند شد و به سمت اتاقش رفت، اما راه رفته رو به سمتم برگشت و گفت:
- سویچ روی اون میزس، می تونی بری یا می تونی بمونی و من داداش فرشادت بشم.
در حالی که از گریه ی زیاد به هق هق افتاده بودم گفتم:
- ممنون داداش فرشاد.
لبخند تلخی زد و گفت:
- شب بخیر.
***
اون شب کلا خوابم نبرد، هم به خاطر خواب بی موقعم و هم به خاط حرفای فرشاد. واقعا فکر نمی کردم به قول آرشام، علت کبریت بی خطر بودن فرشاد این باشه. فرشاد صبح با فرشاد دیشب کلی فرق داشت، همش می خندید و مسخره بازی هاش باعث خنده ی من هم می شد.
همراهش زنگ خورد و با خنده گفت:
- هاله س، می دونه این جایی؟
- آره.
- خب خدا رو شکر، بهونه دادی دستش که با گوشیم تماس بگیره.
- صبر کن ببینم، یعنی تو می دونستی هاله ...

@romangram_com