#ملیسا_پارت_228

با لجاجت خواستم دستش رو پس بزنم که فندک رو سریع برداشت و گفت:
- معدت خالیه، بذار یه چیزی بخوری بعد.
سیگار رو بین انگشتام تاب دادم. حق با اون بود، خیلی گرسنه بودم. خدمتکارش سریع با یه سینی غذا برگشت و من شروع به خوردن کردم. فرشاد با لبخند فقط نگاهم می کرد. غذام رو که تموم کردم، یه سیگار توپ کشیدم و خواستم برم سراغ دومی که فرشاد گفت:
- آرشام بهم زنگ زد.
سریع گفتم:
- چیزی که بهش نگفتی؟
بی توجه به حرفم گفت:
- ماجرا رو واسم تعریف کرد. خیلی به هم ریخته بود، مرتب می گفت اگه بلایی سرت بیاد خودش رو می کشه. اون مثل برادرمه ملیسا، امشب فهمیدم واقعا دوستت داره.
- چی بهش گفتی؟
- نگران نباش، نگفتم این جایی، نخواستم زیر قولم بزنم.
نفس آسوده ای کشیدم.
- همش فکر می کردم واسه آرشام تو هم یه دختری مثل بقیه ی دخترا، اما امروز با اون لحن داغونش فهمیدم اون ...
وسط حرفش پریدم و گفتم:
- چی می گی؟ چه دوست داشتنی؟ من فقط یه شب می خواستم خونه نیام و اون تو اتاق خواب من با همکلاسیم مشغول معاشقه بود!
- می دونم، اما آرشام قبل از ازدواج با تو هر شب با یه نفر بود. خب تو فرهنگ این جا ...
از جا بلند شدم و با داد گفتم:
- گند بزنن به فرهنگ این جا! من الان زنشم لعنتی!
- خیله خب، آروم باش.
- چی چی رو آروم باشم؟ هر چی می خوام به دیشب فکر نکنم نمیشه، مدام اون صحنه ی لعنتی میاد جلوی چشمام.
- ملیسا می دونی آرشام امروز بهم چی گفت؟
- نه نمی دونم، واسم هم مهم نیست.
- بهم گفت: "فرشاد گند زدم به زندگیم، بهونه رو دادم دست ملیسا." گفت تو دوستش نداری و ازش متنفری، گفت الان حداقل بهونه هم داری واسه ی ...
جیغ کشیدم:
- برام مهم نیست اون لعنتی چه دری وریی گفته. آره، من ازش متنفرم، دیگه نمی خوام ببینمش. سویچ ماشینم کجاست؟
- واسه چی می خوای؟
- می خوام برم.

@romangram_com