#ملیسا_پارت_227
- حالا کو تا اون بگه؟
- ملیسا اگه مشکلی داشتی بهم زنگ بزن.
- ممنون هاله، بای.
با فرشاد تماس گرفتم و گفتم سریع بیاد دنبالم و تاکید کردم آرشام از اومدنم خبر نداره و نمی خوام هم بفهمه این جام. اگرچه فرشاد متعجب شده بود، اما گفت تا بیست دقیقه ی دیگه پیشمه و من هم توی ماشین منتظرش نشستم. سرم رو روی فرمون گذاشته بودم و به صحنه ی دیشب فکر می کردم. اصلا اون اتاق لعنتی و آدماش یه لحظه هم از جلوی چشمم کنار نمی رفتن. مطمئنا من عاشق آرشام نبودم، اما به هر حال همسرش که بودم. تحمل خ*ی*ا*ن*ت، اونم از جانب کسی که هر روز ادعا می کنه عاشقته، خیلی سخته. من تو این کشور کوفتی فقط آرشام رو داشتم.
با ضربه های آرومی که به شیشه می خورد، چشمام رو باز کردم.
"لعنت به این سر درد بی موقع!"
با دیدن فرشاد و لبخند مهربونش پیاده شدم. نگاهش متعجب شد.
- ملیسا؟ چه به روزت اومده؟ چشمات ...
وسط حرفش پریدم.
- فرشاد باید برم یه جا که بتونم یه کم توش بخوابم، سرم داره منفجر میشه.
- باشه باشه.
رو به رانندش گفت که با ماشین بره و خودش سویچ ماشین منو گرفت و پشت رل نشست، من هم روی صندلی جا گرفتم و با بغض گفتم:
- شرمنده مزاحمت شدم. دیشب اعصابم داغون شده بود، روندم تا به این جا رسیدم، این جا هم که فقط تو رو دارم.
- این حرفا چیه؟ مزاحمت کدومه؟ فقط متعجبم که ...
وسط حرفش پریدم و بی حوصله گفتم:
- بعدا دلیلش رو برات می گم، فقط تو رو به جون هر کی دوست داری، نذار آرشام از این جا بودنم خبر دار بشه.
- باشه، خیالت راحت.
از شهر اسلو که از قضا پایتخت نروژ هم بود، هیچی نفهمیدم. اون قدر سردرد داشتم که از خونه ی فرشاد هم هیچی نفهمیدم. بی خوابی و استرس و فشار عصبی دیشب، همگی باعث این سردرد مرگ آور شده بودند.
بدون تعویض لباس هام خودم رو روی تخت خواب نرمش رها کردم و فقط از فرشاد قرص سردرد خواستم. با خوردن قرص و بستن سرم با یه دستمال، دیگه چیزی نفهمیدم.
به سختی از روی تخت بلند شدم. اتاق در تاریکی فرو رفته بود. ساعت ده شب بود.
"اوه، چقدر خوابیدم!"
گرسنه بودم و سرم هنوز کمی درد می کرد. در اتاق رو باز کردم و بیرون رفتم.
فرشاد که داشت سیگار می کشید نگاهی بهم انداخت و با لبخند گفت:
- بیدار شدی؟
نگاهم روی سیگار توی دستش بود، اوه، چقدر ه*و*س کرده بودم. به سمتش رفتم و روی مبل مقابلش نشستم. جعبه ی سیگارش رو از روی میز برداشتم و یه سیگار از توش بیرون کشیدم و دستم به سمت فندکش دراز شد. دستش رو روی دستم گذاشت و گفت:
- الان نه!
@romangram_com