#ملیسا_پارت_225
به چشمای پر حرص کارولین نگاهی کردم و خودم رو بیشتر به آرشام چسبوندم.
- بریم خونه؟
- اوهوم، بریم خوشگلم.
از جا بلند شد و بی توجه به کارولین به سمت در خروجی رفت.
به پاتریک چشمکی زدم و بلند گفتم:
- دیگه نیازی به تغییر و تحولات نداری، بابای.
***
- آرشام برنامت واسه تعطیلات عید چیه؟ بریم ایران؟
- آه ملیسا، یادم رفت بهت بگم. مامان بابام واسه تعطیلات میان این جا.
- اما من می خواستم برم ایران، دلم واسه ...
حرفم رو قطع کرد و گفت:
- ایران رفتن باشه واسه یه فرصت دیگه.
- باشه. راستی، من می خوام با هاله و مامان باباش فردا صبح برم مولد، یکی دوتا از فامیلاشون اون جا هستن، منم حوصلم خیلی سر رفته، تو هم که فردا کلا درگیر کاراتی. ضمنا، اون قدر هاله از مولد و زیبایی هاش تعریف کرده که مشتاق شدم.
- خیلی خب، چون دختر خوبی بودی و الانم یه ب*و*س خوشگل به بابا می دی، قبوله.
محکم بغلش کردم و گفتم:
- وای ممنون آرشام، فقط یه شب اون جا می مونم.
به هاله زنگ زدم که گفت فردا ساعت هفت میاد دنبالم و من هم چمدون کوچیکم رو جمع کردم.
***
شهر ساحلی مولد شهر زیبایی بود و خانواده ی هاله هم فوق العاده بودن. هلنا کانادا بود و من تازه فهمیدم پر حرفیش رو از باباش به ارث برده.
با آرشام تماس گرفتم و گفتم که مولدم و اون هم گفت که دلش واسم تنگ شده و بدون من خوابش نمی بره.
- خب معلومه خوابت نمی بره، تازه ساعت هفته.
خندید.
- موش نشو ملی خانوم، کلا گفتم.
ساعت هشت بود که بابای هاله بهمون گفت امشب باید برگردیم تا فردا صبح یه کار مهمی که براش پیش اومده رو حل کنه. ساعت یازده دم در خونه پیاده شدم و از خانواده ی هاله تشکر کردم.
کلید انداختم و در رو باز کردم. هیچ کدوم از خدمتکارا نبودن. متعجب از غیبت اونا به سمت طبقه ی بالا رفتم.
هننوز به پله ی آخر نرسیده بودم که صدای خنده ی مستانه ای رو از سمت اتاق خوابم شنیدم. بهت زده به صدای حرف زدن پر عشوه و خنده های مستانه ی زن گوش دادم.
@romangram_com