#ملیسا_پارت_224

من و هلنا همزمان گفتیم "درد" و همین باعث شد باز سه تایی بزنیم زیر خنده.
- بچه ها الان دقیقا مثل سه کله پوک شدیم!
***
محدود شدن رابطم با هاله، شروع سال تحصیلی، دوری از خانواده و دوستام و تبدیل شدن به موجودی که آرشام اون رو فقط برای رفع غرایزش می خواست، منو دوباره به ملیسای گوشه گیر و حرف گوش کن تبدیل کرد.
همکلاسی هام از دو حالت خارج نبودن، یا بور و سفید و چشم آبی بودن و یا سیاه پوست. تنها آسیایی کلاس من بودم، به قول اونا تنها شرقی کلاس. بدترین مورد این بود که رگ غیرت آرشام تازگی ها متورم شده بود و اجازه نمی داد تنها تو پارتی های بچه ها شرکت کنم و وقتی هم که باهام می اومد کلا گند می کشید به کاسبی پسرا، چون از اول مهمونی دخترا دور و بر اون بودن. واقعا که چقدر این غربی ها بد سلیقه هستن!
کارولینا دختر زیبای مکزیکی کلاسمون انگار بدجور از آرشام خوشش اومده بود و آرشام هم انگار زیاد بی میل نبود. ر*ق*ص دو نفره ی اسپانیاییشون محشر بود و ب*و*سه ی آخرش محشرتر، حالا خوبه دو ساعت بیشتر از آشناییشون نگذشته بود.
پاتریک، دوست پسر کارولین، با تمسخر رو به من گفت:
- دوست دختر جدید همسرت زیباس، نه؟
به چشمای سورمه ای و جذاب پاتریک خیره شدم، پوزخندی زدم و با آرامش گفتم:
- پاتریک بهتره یه دوست دختر جدید پیدا کنی.
اون هم متقابلا پوزخند زد و گفت:
- خوبه، تو کی رو پیشنهاد می کنی؟
نگاهی دور تا دور سالن انداختم و گفتم:
- هوم، خب ... بتی خوبه؟
خندید.
- کارولین داشت کم کم حوصلم رو سر می برد، تکراری شده بود. من یه دختر متفاوت می خوام مثل تو. نظرت چیه؟
- فکرش هم نکن، من حوصله ی این بچه بازیا رو ندارم.
- با من باش، بهت خوش می گذره. اون طور هم که مشخصه همسرت سرگرمی جدیدی پیدا کرده.
به آرشام و کارولین که جام هاشون رو به هم کوبیدن و با صدای بلند گفتن "به سلامتی" خیره شدم.
بیشتر حس نفرت بهم دست داد تا حسادت. به سمتش رفتم.
- آرشام؟
با چشمای خمارش بهم نگاه کرد و به فارسی گفت:
- هنوزم تو زیباترین آدمی هستی که تو عمرم دیدم. دوستت دارم ملیسا!
خندم گرفت. چه کم اشتها، دوتا دوتا!
تا خندم رو دید دستم رو گرفت و منو تو بغلش کشید و زمزمه کرد:
- امشب با این لباسا محشر بودی!

@romangram_com