#ملیسا_پارت_223
با عصبانیت گفتم:
- هر غلطی دلت می خواد بکن.
- آهان، این شد. باشه نمیام، فقط بار آخرت باشه بدون هماهنگی با من، قول و قرار می ذاری.
با نفرت نگاهش کردم و با عصبانیت از خونه بیرون زدم.
***
هلنا دختر شاد و شنگولی بود که دست هاله رو از پشت بسته بود. از بس جوک های چرت و پرت تعریف کرد دهنش کف کرده بود. زیادی پر حرف بود و گاهی وقتا دلم می خواست دستم رو تا ته فرو کنم تو دهنش تا برای یه لحظه خفه بشه. برای یه لحظه ساکت شد، با تعجب نگاهش کردیم که دیدیم بله، واسه خانوم اس ام اس اومده. آخ خدا پدر و مادر و اموات اون طرف رو بیامرزه که واسه چند لحظه فک این بشر رو بست.
- خب ملیسا جان می گفتی.
"هی روت رو برم بچه، اصلا من بیچاره اون وقت تا حالا یه کلمه هم حرف زدم؟"
- خب؟
تا اومدم ابراز وجود کنم جفت پا پرید وسط حرفم و با هیجان گفت:
- وای بچه ها، یادم رفت بگم ...
اوپس، باز شروع کرد.
- یه پسر ایرونی اومده یونیمون. وای، نمی دونید چقدر نازه! یه اسم نازیم داشت، چی بود؟ هوم ... یادم نمیاد، اما اسمشم مثل خودش بود.
وای خدا حالا از ثانیه ی اولی که پسر رو دیده تا الانش توضیح می ده. وسط حرفش پریدم و در یه تصمیم آنی سعی کردم روش رو کم کنم، برای همین هر شر و وری که به زبونم می اومد رو می گفتم. گرچه هاله ی بیچاره متعجب نگاهم می کرد، اما هلنا انگار خیلی خوشش اومده بود.
- راستی هلنا بینیت رو عمل کردی؟
- آره دیگه، مدلش عروسکیه. اون روزی که رفتم ...
وای غلط کردم! دوباره شروع کرد و از رفتن به دکتر تا شش ماه بعد از عمل و کندن چسب بینی، یه ریز گفت. دیگه کم کم داشت حوصلم سر می رفت، چشم غره ای به هاله رفتم. بیچاره هاله مونده بود طرف کی رو بگیره و چی کار کنه. البته اون طور که مشخص بود، پر حرفیای هلنا واسه هاله عادی بود. من موندم مامانه تو حاملگیش سر هلنا چی خورده؟ به احتمال زیاد کله ی گنجیشک. عــق، حالم بد شد.
آخر هم نتونستم دندون سر جیگر بذارم و با عصبانیت گفتم:
- یه لحظه اون فکت رو ببند بذار گوش ما هم استراحت کنه.
یهو ساکت شد و بعد با لحن مظلومی گفت:
- وای، باز زیاد حرف زدم؟
هاله خندید و گفت:
- آره، یه کم.
- چی چی رو یه کم؟ سرم رفت.
هاله از خنده غش کرد و جوری خندید که ما هم خندمون گرفت.
- وای، خیلی باحال بود. قیافه ی هر دوتون خیلی باحاله.
@romangram_com