#ملیسا_پارت_222

با برگشتن فرشاد به اسلو یه جورایی حال هاله گرفته شد، اما من ازش خواستم صبوری به خرج بده.
- ملیسا تو چطوری آرشام رو تور کردی؟
آهی کشیدم.
- هاله تو هیچی نمی دونی.
- بگو برام.
- خاطرات تلخ مثل خاکسترن، نباید زیاد زیر و روشون کرد.
- خیلی خب قیافت رو این طوری نکن.
- هلنا اومد؟
- آره اتفاقا براش از تو گفتم. بیا امشب سه تایی بریم بیرون.
- اوکی خوبه. تا هفته دیگه باید بریم سراغ درس و مشقمون.
***
- آرشام چرا همچین می کنی؟ من باهاشون قرار گذاشتم.
- کنسلش کن.
- آر ...
وسط حرفم پرید و گفت:
- تو دیگه شوربا رو از مزه بردی. همیشه وقتت واسه هاله جونه، پس من چی؟
- آهان آقا حسودی می کنه.
- آره من حسودم.
- خب خدا رو شکر خودتم فهمیدی.
پوفی کشید و گفت:
- ببین ملیسا، من دوست ندارم وقتت مال این و اون باشه.
- آدم دوست داره جایی باشه که دلش خوشه.
- لعنت بهت، یعنی می خوای بگی ...
وسط حرفش پریدم و گفتم:
- اَه آرشام، تو رو خدا انقدر پیله نکن. خیلی خب فقط امشب رو چون قول دادم باهاشون می رم و بعد روابطم رو محدودتر می کنم، هوم؟
- امشب رو باهات میام، اوکی؟

@romangram_com