#ملیسا_پارت_221

با مهمونا خوش و بش کردیم و به سمت جایگاه مخصوصمون راه افتادیم. کشتی از بندر فاصله گرفت و دی جی شروع کرد. اون شب به حدی بهم خوش گذشت که ملیسای جدید رو فراموش کردم و ملیسای شاد و شیطون قدیمی دوباره زنده شد. رابطم رو با فرشاد بهتر کردم و هاله رو بستم بیخ ریشش که تا آخر مهمونی هواش رو داشته باشه و هاله انقدر با فرشاد ر*ق*صید که فکر کنم فرشاد امواتم رو مستفیض کرد. با تموم شدن مهمونی به هاله علامت دادم و هاله سرسری از فرشاد خداحافظی کرد.
- جونت دربیاد ملیسا، می ذاشتی دو دقیقه دیگه پیشش باشم.
- خفه. بدو برو خونه.
- چشم ارباب.
- خوبه.
- زهر مار پررو! راستی ملی، این ویانای ایکبیری بدجوری دور و بر شوهرت می پلکه.
- بزار دل اونم خوش باشه.
- ملیسا ولی ...
- باشه باشه. الان می رم حالش رو می گیرم.
کنار آرشام رفتم.
- عزیزم؟
آرشام که متعجب و خر کیف شده بود نگاهم کرد.
- خستم، نمی ریم خونه؟
- نه قشنگم، امشب تو اتاقی که تو کشتیه می مونیم.
- آخ جون!
مثل بچه ها دستام رو به هم زدم و طبق پیش بینیم آرشام طاقت نیاورد و محکم بغلم کرد و ب*و*سیدم. نگاهی به ویانا که با خشم نگاهمون کردم کردم و رو به آرشام گفتم:
- این دختره چرا همچین نگاهم می کنه؟ وا!
آرشام با اخم به ویانا نگاه کرد. ویانا هم بدون خداحافظی گذاشت و رفت. از تو بغل آرشام بیرون اومد و گفتم:
- برم پیش هاله، می خواد بره.
کنار هاله که رسیدم هاله با خنده گفت:
- ایول بابا، تو دیگه کی هستی؟
- اربابت دیگه، خودت گفتی.
- زهر مار! راستی بهتم نگفته بودم هلنا خواهرم از کانادا فردا میاد.
- خب پس چشمت پیشاپیش روشن.
- ممنون، بابت امشبم مچکرم. دیگه بهتره برم.
***

@romangram_com