#ملیسا_پارت_220
- چی می گی؟
- هیچی بابا. حرفام یادت بمونه ها.
- باشه بابا، صد بار گفتی. من باید محل سگ به فرشاد نذارم و ...
- باشه، باشه، نمی خواد از اول بگی.
- لباس رو چی کار کنم؟
- فردا می ریم سراغ خریدش.
- ممنون ملیسا، تو خیلی خوبی.
- می دونم.
- اِهکی، اعتماد به نفست تو لوزالمعدم!
***
فکر نمی کردم این مهمونی انقدر جدی باشه. برای دومین بار لباس سفید عروس که نزدیک به یه متر دنباله داشت پوشیده بودم و آرایش بامزه ی اروپایی روی صورتم انجام شد و آرشام با کت و شلوار یاسی رنگ به دنبالم اومد.
- واو! از همیشه زیباتری.
بی حوصله گفتم:
- حالا لازم بود که دوباره لباس عروس بپوشم؟
خندید و گفت:
- انقدر بهت میاد که می خوام هر سال سالگرد ازدواجمون تو جشن لباس عروس بپوشی.
- مگه عقده ایم؟
بازم خندید.
- رو آب بخندی!
- دیونتم ملیسا. برای اولین بار تو زندگیم عاشق شدم.
- آرشام به نظرت پشت گوشام مخملیه یا رو پیشونیم نوشته من خرم؟
خندید و نوک بینیم رو کشید.
کشتی فوق العاده بود. همین که دیدمش یادم به فیلم تایتانیک افتادم، اما خب این کشتی خیلی کوچیک تر بود. مهمونا همگی اومده بودن و منتظر ما بودن. هاله هم با اون لباس آبی کاربنی بلند و شیکش که با سلیقه من خریده بود منتظر ایستاده بود. تا منو دید سریع به سمتم اومد.
- وای ملی، تو فوق العاده شدی.
- ممنون، تو هم، با این لباس سلیقه من دو هزار اومده روت.
خندید و بغلم کرد.
@romangram_com