#ملیسا_پارت_219
آهی کشیدم و گفتم:
- بی خیال.
هاله دیگه حرفی نزد و تا آخر مهمونی علاوه بر شمارم و کل زندگی نامم، البته به جز موضوع متین و ازدواج اجباریم رو پرسید و من تازه فهمیدم چقدر مثل شقایق فضوله. با رفتن مهمونا تقریبا بی هوش شدم.
***
من و هاله هر روز با هم بودیم و من از این بابت واقعا خوشحال بودم. اگر چه با تانگو با بچه ها در تماس بودم، اما فیس تو فیس بودن خیلی مهم بود، حداقل وقتی عصبی می شدی دوتا پس گردنی به طرف می زدی. توی این مدت کوتاه، من و هاله یه تصمیم بزرگ گرفتیم، این که هر طوری شده هاله رو ببندیم بیخ ریش فرشاد و اما مزیت هاش اول این که من یه جورایی از شر فرشاد راحت می شدم و هاله رو هم می انداختم بهش که به قول خودش به عشقش برسه. چه کنیم دیگه خراب رفیق بودیم.
آرشام باهام تماس گرفت.
- کجایی خانومم؟
- با هاله ام، چطور مگه؟
- اوف، این هاله ی ورپریده هم شده رقیب عشقی من.
رو به هاله گفتم:
- آرشام حسودی می کنه.
- وا؟ واسه چی؟
- میگه رقیب عشقیش شدی.
- برو بابا، حالا نه خیلی هم عشقش تحفه س.
یه پس گردنی نوش جان کرد.
- گمشو پررو!
- الو آرشام؟ هنوز هستی؟
خندید.
- بزنش بچه پررو رو.
- اوکی. کاری نداری؟
- نه منتظرتم، زود بیا، دلم واسه لبات و چشمات و س ...
وسط حرفش پریدم و گفتم:
- میام. فعلا بای.
گوشی رو قطع کردم.
زیر لب گفتم:
- مرتیکه سیری ناپذیر!
@romangram_com