#ملیسا_پارت_218
پوزخندی زدم و به آرشام نگاه کردم که مشغول حرف زدن با یه مرد مسن بود.
آرشام رو به همه بلند گفت که یه سوپرایز واسم داره و اون گرفتن یه مهمونی بزرگ روی عرشه کشتیه. پوف، من خر رو بگو، گفتم واسه سوپرایز می خواد چی بهم بده. بعدم جلوی همه به سمتم اومد و محکم لبام رو ب*و*سید. همه دست زدن. واقعا آدم به بیکاری اینا ندیدم. مهمونای آرشام مثل خودش نچسب بودن و این وسط فقط یکیشون که اسمش هاله بود و عجیب رفتارش مثل یلدا بود نظرم رو جلب کرد و من سریع باهاش اخت شدم. من و هاله هر دفعه یکی رو آنالیز می کردیم و مسخرش می کردیم.
- ملیسا اون رو ببین.
- کدوم؟
- همون لباس نارنجیه.
- آهان اون رو؟
- مصداق این حرفه، دماغش رو بگیریم پس می افته!
- چی می گی؟ این که کل هیکلش دماغه!
هاله نروژ دانشجوی شیمی بود و از پونزده سالگی با خونوادش این جا زندگی می کرد و جالب تر از همه این که تا می خواستم فرشاد رو مسخره کنم سریع موضوع رو به یکی دیگه سوق می داد و فکر می کرد من اسکلم. آخر سرم طاقت نیاوردم و گفتم:
- چرا انقدر سنگ فرشاد رو به سینه می زنی؟
- وا من؟! کی؟
طلبکارانه به چشماش خیره شدم.
- خیلی خب تو هم با اون چشمای وحشیت. ازش فقط یه کوچولو خوشم میاد.
- که این طور! خب پاشو برو پیشش.
- یه جوری حرف می زنی انگار فرشاد رو نمی شناسی.
- نه، واقعا نمی شناسم. سه، چهار بار بیشتر باهاش برخورد نداشتم.
هاله در حالی که یه نگاه عمیق عشقولانه و حال به هم زن به فرشاد می کرد خیلی ریلکس گفت:
- اون به هیچ دختری محل سگم نمی ذاره.
- نه بابا؟
- اون فوق العاده س ملیسا، برعکس آرشام که ...
یهو هل شد و دستپاچه موضوع رو عوض کرد. از حالتش خندم گرفت.
- هاله جان خودت رو اذیت نکن. من آرشام رو کامل می شناسم.
- خب من معذرت می خوام. منظورم به قبل ازدواجش با تو بود.
- برام اصلا مهم نیست.
- چه عاشق، راحت چشم روی گذشتش می بندی.
- اشتباه نکن، اگه واسم مهم بود حتما ...
@romangram_com