#ملیسا_پارت_217

- اوکی راحت باش.
- چند ساله این جایی؟
- سه سال.
- اِ چه جالب!
- کجاش جالبه؟
- آخه من فکر کردم با این فارسی افتضاحی که حرف می زنین از سه سالگی این جا بودید.
فرشاد از خنده قرمز شده بود.
- خب چون من تموم دوستا و همکارام ...
وسط حرفش پریدم و گفتم.
- بله می دونم. البته بهتون حق می دم، زنا تو آستانه چهل سالگی یه کم فراموشی می گیرن.
با عصبانیت داد زد:
- چی؟ چهل سالگی؟ من بیست شیش و سالمه.
- وای چقدر دوری از وطن داغونت کرده عزیزم. من فکر کردم کم کمش سی و هشت رو داری.
در حالی که از عصبانیت دندوناش رو، رو هم فشار می داد گفت:
- اما به نظرم تو دو سه سالی ازم بزرگ تری. بای.
ریلکس پای چپم رو انداختم روی پای راستم و یه شیرینی از توی ظرف برداشتم.
- ویانا جان بهت پیشنهاد می کنم علاوه بر دکترایی که واسه پوست و آلزایمرت می ری، یه دکترم واسه چشمات بری، چون من فقط بیست و سه سالمه.
با عصبانیت از جاش بلند شد و گفت:
- واقعا که!
فرشاد از خنده منفجر شد و ویانا با عصبانیت ترکمون کرد.
- رسما فیتیله پیچش کردی!
یه نگاه خفن بهش انداختم و گفتم:
- اونم تو لیست آدماییه که ازشون خوشم نمیاد.
- وای، خیلی ترسیدم!
مسخره خندید و گفت:
- ملیسا دیدی عصبی که شد فارسی حرف زدنشم درست شد؟

@romangram_com