#ملیسا_پارت_216
- خب باشه با این اخمات، بچه که زدن نداره!
نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم:
- بهتره دور و بر من نپلکی.
- چرا اون وقت؟
- چون ازت خوشم نمیاد.
- اِه چقدر صریح حرف می زنی. راستی تا یادم نرفته بگم ویانا رو دست کم نگیر.
- من اصلا در نظرش نمی گیرم که کم و زیاد داشته باشه.
- اشتباه می کنی. از ما گفتن بود.
- شما خیلی لطف دارید که فکر دوام زندگی پسرعموتونین.
- می دونی، هر دفعه که می بینمت یه چیز جالب کشف می کنم، خیلی هیجان انگیز و جذابی و البته پیچیده و مرموز.
بی تفاوت نگاهش کردم و گفتم:
- الان دقیقا باید چی کار کنم؟ ذوق کنم؟
- هر جور راحتی.
- ببین من این جوری راحتم که دور و برم نبینمت.
- مرسی.
- خواهش می کنم.
ویانا کنارمون اومد و روی مبل کنار من ولو شد.
- وای چقدر دنس چسبید.
تموم سعیش رو می کرد که جوری کلمات فارسی تلفظ کنه که انگار یه خارجیه که زبان فارسی یاد گرفته، عقده ای! فرشاد روی دسته مبل کنار ویانا نشست و ویانا با پررویی رو به من گفت:
- راستی یه سوال بپرسم.
- البته.
- آرشام هنوز تو رابطه هاش هاته؟
کاملا مشخص بود که این سوال رو پرسید تا به من بفهمونه با آرشام رابطه داشته و منو به هم بریزه، دختره پررو. بهش خیره شدم. لبخند گل و گشادی زدم و گفتم:
- بیشتر از همیشه!
نیشش بسته شد و متعجب نگاهم کرد.
- حالا میشه من یه سوالی ازت بپرسم؟
@romangram_com