#ملیسا_پارت_215
***
جشن تو خونه خودمون برگذار می شد. آرشام تموم دوستا و فامیلایی که تو نروژ داشت رو دعوت کرد. من این جا فقط دوتا عمه پدری داشتم که چشم دیدنشون رو نداشتم. با به یاد آوردن این که چطور تو وقت گرفتاری مالی بابا، همشون پشتمون رو خالی کردن دلم می خواست قتل عامشون کنم. روز جشن ماکسی فیروزه ای که کوتاه بود و تا بالای زانوهام بود و در عوض یه حریر روی دامنش کار شده بود که از پهلوهام شروع می شد و از پشت روی زمین می کشید و از جلو هم اندازه دامنم بود و تاپش هم دکلته بود رو همراه با کت کوتاه با یه آستین حریر پوشیدم. آرایش فیروزه ای دودی کردم و موهام رو هم کاترین برام درست کرد که الحق وارد بود.
آرشام با دیدنم لبخند زد و گفت:
- هی خوشگل خانم فکر قلبم باش، خیلی ناز شدی.
- ممنون.
- ملیسا امشب یه سوپرایز بزرگ واست دارم.
دم در برای استقبال از مهمونای آرشام ایستاده بودیم. تعداد مهمونا به قول آرشام بیست تا بیشتر نبود. فرشاد زودتر از همه اومد.
- به، سلام زوج عاشق.
خدا رو شکر این بچه این یه جمله رو بلد بود، هر چی ما رو می دید اول همین رو می گفت. سلام کوتاهی بهش کردم و روم رو برگردوندم. رو به آرشام گفت:
- من نمی دونم چه هیزم تری به این خانومت فروختم که اصلا ما رو آدم حساب نمی کنه.
آرشام در حالی اخماش رو تو هم کشید و به من گفت:
- تو ببخش فرشاد، ملیسا زود با کسی نمی جوشه.
پوزخندی زدم. "آقا طلبکارمهست که چرا پسرعموی هیزش رو تحویل نگرفتم. می خوای بپرم دو تا ماچشم بکنم؟" ایشی گفتم و روم رو برگردوندم؛ ولی فرشاد دنده پهن تر از این حرفا بود و پرو پرو رفت تا از خودش پذیرایی کنه.
- ملیسا رفتارت اصلا درست نیست.
"پوف، بیا و درستش کن."
مهمونای بعدی دوستای آرشام بودن که همگی ایرانی بودن. همشون منو تحویل گرفتن جز یکی از دخترا که اسمش ویانا بود. همچین نگاهم کرد که احساس کردم ارث پدریش رو بالا کشیدم. در عوضش پرید تو بغل آرشام و تف مالیش کرد. "ای حالم به هم خورد دختره چندش!" پذیرایی که شدن، آرشام موزیک گذاشت و همه ریختن وسط. خدا رو شکر ما عروسی کردیم؛ وگرنه این قرها تو کمر این بیچاره ها خشک می شد. آرشام دستم رو کشید و با هم ر*ق*صیدیم. فرشاد با ویانا می ر*ق*صید. رو به آرشام گفتم:
- چقدر این دو تا به هم میان.
البته منظور من از نظر نچسب بودنشون بود، اما آرشام با خنده گفت:
- چی می گی تو؟ فرشاد نه اهل دوست دختر و این حرفاس نه اهل ازدواج.
- نه بابا؟
آهنگ که تموم شد، روی مبل نشستم و به بقیه نگاه می کردم. ویانا با آرشام می ر*ق*صید و نمی دونم چه شر و وری می گفت که آرشام دقیقه به دقیقه صدای خندش بلند می شد. بی تفاوت نگاهشون می کردم که فرشاد با یه لیوان کنارم اومد.
- می خوری؟
- نه.
- میشه بپرسم از من چه اشتباهی سر زده که حتی حالمم نمی پرسی؟
- مگه دامپزشکم؟
غش غش خندید. انگار واسش جک تعریف کرده باشم. با اخم نگاهش کردم.
@romangram_com