#ملیسا_پارت_214

- مهم نیست. تغصیر خودمه که فراموش می کنم تو ارباب منی و من تو چشم تو یه کنیز زر خریدم.
- این چه حرفیه؟
- حقیقته.
-خیلی خب من زیاد روی کردم، معذرت.
حرفی نزدم.
***
دو روز از قضیه دعوامون می گذشت. آرشام ازم خواست تا خودم رو واسه یه جشنی که به مناسبت ازدواجمون بود، آماده کنم.
- کی؟
- دو روز دیگه.
اشاره ای به گونم که جای انگشتای آرشام روش سیاه بود کردم و گفتم:
- با این صورت؟
بی خیال گفت:
- با گریم درست میشه.
"یعنی من کشته مرده عذاب وجدانش بودم!"
- تو رو خدا نمی ری از وجدان درد؟
- واسه چی؟
"عوضی انگار نه انگار جای دستای هیولایش روی صورتم مونده."
- هیچی، شما راحت باش.
- هستم، مگه تو ناراحتی؟
- نه.
- خب ... اِ داشت یادم می رفت، فرشاد اومده نروژ. اسلو زندگی می کنه. واسه جشن یادت باشه خبرش کنم.
- اَه، مار از پونه بدش میاد ...
- ملیسا فرشاد مثل برادرم می مونه، دوست ندارم به چشم دشمن نگاهش کنی.
بحث با آرشام بی فایده بود. بهم ثابت کرده بود نباید توقع غیرتی شدن ازش داشته باشم، برای همین حرفی در مورد این که از نوع نگاه کردن و رفتارای فرشاد خوشم نمیاد نزدم.
- راستی کارای ادامه تحصیلت رو انجام دادم. واسه شروع سال تحصیی باید آماده بشی.
خب خدا رو شکر یه قدم مثبت واسم برداشت. فقط سرم رو تکون دادم.

@romangram_com