#ملیسا_پارت_211
- خوشگل خانم دوستات زنگ زدن و گفتن می خوان بیان دیدنت. مثل این که گوشیت خاموش بوده.
از توی آینه به چشماش خیره شدم، به چشمای کسی که نسبت بهش هیچ حسی نداشتم، کسی که تو طول این چند روز اخیر توی آغوش ل*خ*تش شب رو صبح کردم، عذاب کشیدم و از حق نگذریم گاهیم لذت بردم، به هر حال منم آدمم. پوزخندی به حرف خودم زدم. "آدم؟ نه، تو آدم نیستی تو فقط یه کالای ده میلیاردی هستی، فراموش نکن."
- حوصلشون رو ندارم.
- ملیسا پنج روز دیگه از ایران می ریم. بهتره یه جشن بگیریم، هم برای خداحافظی و هم برای عروسیمون و دوستات ...
وسط حرفش پریدم و گفتم:
- هر کاری دوست داری انجام بده؛ فقط امروز واقعا حوصله دوستام رو ندارم. لطفا زنگ بزن بهشون و بگو واسه همون جشن بیان دیدنم.
- اوکی. فقط آماده شو بریم خرید.
- باشه واسه عصر.
- ملیسا تو ... تو مشکلی داری؟
پوزخندی زدم و گفتم:
- نه چه مشکلی؟
- نمی دونم. آهان، بیا ناهار بریم یه جای توپ.
- تا نیم ساعت دیگه آماده می شم.
- خوبه.
یه کم دست دست کرد و از اتاق خارج شد.
ناهار خوشمزه ای بود، تو یکی از شیک ترین رستورانای تهران.
- ملیسا تو هر روز خواستنی تر می شی.
- ممنون.
- بیشتر از همیشه عاشقتم.
به زور لبخندی زدم و زمزمه کردم:
- منم همین طور.
شنید، چون سرخوش خندید. دستم رو روی دماغم گذاشتم. "خب خدا رو شکر فرشته ی مهربون دماغم رو مثل پینوکیو به خاطر دروغم دراز نکرد!"
***
خرید برای عروسی فقط دو روز طول کشید. خونه ی پدرجون سریع برای برگذاری جشن آماده شد و کارها به قدری سریع پیش رفت که چهارشنبه شب من با لباس عروس روی صندلی نشسته بودم و به مهمونا نگاه می کردم.
- ملیسا؟
با دیدن دوستام اشک تو چشمام حلقه زد. چقدر دلتنگشون بودم. یکی یه پس گردنی بهم زدن و بعد از این که دو تن فحش بارم کردن تبریک گفتن. برای لحظاتی ملیسای شیطون و خندون زنده شد که با دیدن آرشام و به یاد آوردن حقیقت های زندگیش دوباره مرد. انگار دوستامم با اومدن آرشام معذب شدن، چون سریع تبریک گفتن و به سمت میزاشون برگشتن. بدون این که من سوالی در مورد تاخیرش بپرسم خودش گفت:
@romangram_com