#ملیسا_پارت_212
- دختره عوضی شب عروسیم بهم پیشنهاد ازدواج می ده. حیف که دختر عمومه، وگرنه آبروش رو می بردم.
- خب؟
- فقط خب؟ من کشته مرده این شوهر داریتم!
حرفی نزدم، اما تا اومدم نگاهم رو از صورتش بردارم چونم رو تو دستش گرفت و زمزمه کرد:
- خیلی خوشگلی ملیسا، یعنی فوق العاده ای!
چونم رو از بین انگشتاش بیرون کشیدم و برای فرار از نگاه پر خواهشش گفتم:
- بریم بر*ق*صیم؟
- بریم.
از جا بلند شدیم. صدای کف زدن مهمونا روی اعصابم بود. یه دور ر*ق*صیدیم که فرشاد اومد کنارم.
- سلام بر دو فنچ عاشق!
- پسر تو خجالت نمی کشی دیرتر از همه میای؟
- چی کار کنیم؟ خوش تیپی و هزار دردسر! دخترا دست از سرم بر نمی داشتن.
آرشام بلند خندید و گفت:
- تو که راست می گی.
- چاکر شماییم.
به سمتم برگشت و گفت:
- ملیسا خانم اگه مثل اون دفعه نمی زنی آش و لاشم کنی، افتخار یه دور ر*ق*ص رو به من می دید؟
دستم رو دور بازوی آرشام حلقه کردم و به چشمای هیز فرشاد نگاهی کردم و گفتم:
- شرمنده، به عشقم قول دادم امشب فقط با اون بر*ق*صم.
آرشام سرخوش خندید و من به چشمای عصبی فرشاد خیره شدم.
- عاشقتم عزیزم، پس بریم یه دور دیگه بر*ق*صیم.
سنگینی نگاهش توی طول ر*ق*ص روم بود. کم کم بچه ها هم اومدن وسط. البته فقط آتوسا و شوهرش و شقایق، چون نازنین و شوهرش درگیر بچشون بودن، یلدا هم به خاطر بچه تو شکمش نمی ر*ق*صید و مائده هم که خب مشخص بود نمی ر*ق*صه.
***
خداحافظی از خونواده و دوستام برام خیلی سخت بود. اشک می ریختم و هر کدومشون رو توی بغلم پرس می کردم. مامان اون قدر گریه کرد که حالش بد شد و بابا به همراه شقایق و مائده اون رو به بیمارستان بردن تا باز رگ دستش یه سرم نوش جان کنه! قبلش رو به آرشام گفت: "ازت می خوام مواظب پاره ی تنم باشی، اون غیر از تو کسی رو نداره." آرشام با بی خیالی فقط به گفتن باشه ای اکتفا کرد. با اعلام پروازمون باز همه رو یه بار دیگه محکم بغل کردم. مادرجونم گریه می کرد. پدرجون آرشام رو کناری کشید و چیزایی را زیر گوشش گفت و آرشام فقط می گفت "خیالتون راحت باشه." آرشام تموم سعیش رو می کرد تا با حرفاش من و از اون حال و هوا در بیاره، اما فکرم اون قدر درگیر وضعیت مامان بود که متوجه حرفای آرشام نبودم.
توی فرودگاه نروژ راننده و منشی شخصی آرشام منتظرمون بودن. آنابل زنی حدود چهل و پنج ساله بود که صورتی سخت و رفتار رسمی داشت. دستم رو فشرد و ازدواج و ورودم به نروژ رو تبریک گفت. با خروج از فرودگاه و دیدن هوای ابری و دلگیر تروندهایم -Trondheim- دلم بیشتر گرفت. آرشام در مورد تروندهایم و جاهای دیدنیش یه کم توضیح داد؛ ولی من اصلا حوصله نداشتم و زمزمه کردم:
- آرشام لطفا این حرفا رو بذار برای بعد. واقعا سرم درد می کنه، دلم می خواد فقط بخوابم.
@romangram_com