#ملیسا_پارت_210

- بالاخره ما یه حرف حساب از دهان مبارکتون شنیدیم.
زیر لب زمزمه کردم:
- لعنت بهت!
خندید و گفت:
- فحش یواشکی نداشتیم.
- نه بابا؟
- آره مامان خانوم. وای ملیسا، بچه هامون خیلی ناز می شن، نه؟
وای خدا فکر این جاش رو نکرده بودم، بچه؟!
- چی شد، ساکت شدی؟ نکنه داری تو ذهنت شبیه سازی می کنی؟
- عمرا!
- دوباره که بد اخلاق شدی!
حوصله ی کل کل نداشتم، برای همین ساکت نشستم، اما آرشام که انگار از کل کل با من لذت می برد، اون قدر از بچه ی خیالیش گفت و گفت که سردرد گرفتم. تازه متوجه مسیری که داشت می رفت شدم.
- صبر کن ببینم، کجا داری می ری؟ ما که از شهر خارج شدیم.
- حوصله ی خونه رفتن ندارم.
- ولی من می خوام برم خونه.
- ببخشید، اون وقت خونه چه کار مهمی دارید؟
- می خوام برم خونه چون حوصله ی تو رو ندارم.
برخورد پشت دست آرشام به دهانم اون قدر سریع اتفاق افتاد که فرصت هیچ عکس العملی رو بهم نداد.
اون قدر شوکه شدم که فقط به سمتش برگشتم.
با داد گفت:
- این رو زدم تا بفهمی داری با کی حرف می زنی.
با خیس شدن آستینم تازه به خودم اومدم و متوجه پارگی لبم شدم. بی هیچ حرفی آفتاب گیر رو پایین زدم و تو آینه به لب داغونم نگاهی کردم. دوتا دستمال روش گذاشتم و تموم سعیم رو به کار بردم که بغضم رو قورت بدم.
آرشام در سکوت رانندگی می کرد و هیچ حرفی نمی زد. سرم رو به صندلی تکیه دادم و به این فکر کردم که چرا در مقابل آرشام فراموش می کنم من فقط یه کالای خریداری شدم؟ آره، این سیلی لازم بود تا فراموش کنم، تا خودم رو فراموش کنم، تا ملیسای زبون درازی رو که کمتر کسی از دست زبون دراز و شیطنتاش در امون بود رو فراموش کنم. آره، اون ملیسا مرد، من الان نقش خدمتکار شخصی آرشام رو دارم. به هر حال اون حق داره، کالایی که خریده براش ده میلیارد آب خورده!
***
توی چهار روزی که تو ویلاش بودیم و به قول خودش یه جورایی ماه عسلمون محسوب می شد، با خودم کنار اومدم، یعنی مجبور شدم که یه ملیسای جدید بشم. انگار آرشام این ملیسا رو زیاد نمی پسندید، چون مرتب دنبال بهونه ای واسه کل کل بود؛ ولی من دیگه اون ملیسایی که از قبل شش تا جواب تو آستینش داشت نبودم. با برگشتنمون به تهران تغییرایی که کرده بودم به قدری فاحش بود که پدرجون و مادرجون راه و بی راه ازم می پرسیدن چه مشکلی دارم و من فقط می گفتم مشکلی نیست. تو این مدت اصلا به متین فکر نکردم. متین و خاطراتش همراه ملیسای قدیمی برام مرده بودن. الان ذهنم خالی خالی بود و وضع روحیم داغون بود.
جلوی آینه نشسته بودم و زیر ابروهام رو تمیز می کردم که آرشام وارد اتاقم شد. از پشت بغلم کرد و پشت گردنم رو ب*و*سید.

@romangram_com