#ملیسا_پارت_209
- چیه؟ توقع داری تحویلت هم بگیرم؟
- آره دیگه، سه روزه که ما به طور واقعی زن و شوهر شدیم.
- صحیح. فقط یه سوال، شما واسه چندمین بار به طور واقعی نقش شوهر رو پیدا کردین؟
اخماش رو تو هم کشید و گفت:
- زبون تندی داری. اگه می بینی دارم باهات راه میام و زندگیت رو واست جهنم نکردم، واسه اینه که دوستت دارم، اما این زبونت کار دستت می ده.
- هاها، نمردیم و معنی دوست داشتن رو فهمیدیم! آرشام خان به نظرت کجای زندگی فعلی من بهشته؟ هان؟ این که به زور مجبور به ازدواج با کسی بشی که هیچ حسی بهش نداری خودش دست کمی از جهنم نداره. یا این که شوهرت بهت ت*ج*ا*و*ز کنه و ...
بلند داد زد:
- خفه شو!
واقعا خفه شدم. با دو قدم بلند خودش رو بهم رسوند و محکم بازوهام رو گرفت.
تو صورتم داد زد:
- جهنم واقعی می دونی چیه؟ هان؟ این که من فردا صبح بیست میلیاردم رو احتیاج داشته باشم و پس فردا بابات گوشه ی زندان باشه، مامانت هم که وضعیتش مشخصه، فقط کافیه بشنوه بابات افتاده زندان و تموم، خودت هم به عنوان یه زن مطلقه می ری مراقبشون باشی. ضمنا، فکر نکنم اون پسره ... چی بود اسمش؟ آهان، متین خان بخواد با یه زن تو موقعیت تو باشه، احتمالا اصلا تو صورتت نگاه هم نمی کنه. جالبه، نه؟
بازوهام هنوز تو دستاش بود و نگاه من خیره به چشمای جدی آرشام. بغض لعنتی راه نفسم رو بسته بود و من هجوم اشک رو به چشمام حس می کردم و کاری از دستم برنمی اومد. با رها شدن بازوم بغضم ترکید و من حالا با صدای بلند گریه می کردم. راست می گفت، من با جهنم هنوز فاصه داشتم. آرشام خودش رو روی مبل مقابلم رها کرد و سرش رو بین دستاش گرفت. نمی دونم چقدر از این که توی اون حالت بودم گذشت که حضورش رو کنارم حس کردم. سرم رو بغل کرد و زمزمه کرد:
- هیس، باشه معذرت، من زیاده روی کردم. بسه دیگه عزیز دلم!
صداش به جای این که آرومم کنه بدتر بدبختی هام رو به یادم می آورد.
- بلند شو دیگه، خوبه مامان بابا زودتر رفتن.
حرفی نزدم و به دنبالش به سمت ماشین رفتم. به سمتم برگشت و گفت:
- نمی خوای که مامان و بابات با این ریخت ببیننت؟
سوار شدم و آرشام هم با تاخیر سوار شد و با سرعت به سمت خونه ی مامان اینا حرکت کرد. آفتاب گیر ماشین رو پایین زدم و توی آینش قیافه داغونم رو دیدم. با لوازم آرایش داخل کیفم یه کم صورتم رو آرایش کردم تا کمی از اون حالت دربیام.
مامان واسمون سنگ تموم گذاشته بود. با این که آشپزی رو تازه یاد گرفته بود، اون هم به کمک مادر متین، اما غذاش معرکه بود. وقت جمع کردن میز وقتی ظرفا رو توی آشپزخونه بردم، مامان کناری کشیدم و درباره ی آرشام پرسید و من برای این که خیالش رو راحت کنم، گفتم: "اون عالیه!" مامان صریحا ازم پرسید که باهاش رابطه داشتم یا نه و من برای اولین بار از مادرم خجالت کشیدم. اون صورتم رو ب*و*سید و چندتا سفارش مادرونه بهم کرد و من به این فکر کردم که قبلا این مادر رو نداشتم. انگار لازم بود که بابا ورشکسته شه تا خوی مادرانه ی مامان بیدار شه. مامان از دوستام و این که ازم گله کردن که چرا جواب تلفن و پیاماشون رو نمی دم گفت و من سریع بحث رو عوض کردم. نمی تونستم به مامان بگم "کجای کاری مادر من؟ من این روزا حوصله ی خودم هم ندارم، چه برسه به بقیه."
نزدیکای ساعت پنج بود و پدر جون و مادرجون قصد رفتن کردن که آرشام بلند گفت:
- همگی توجه کنید، من و ملیسا پنج شنبه ی هفته ی دیگه از ایران می ریم.
یعنی من کشته مرده ی این هماهنگی آرشام با خودم بودم! الاغ حتی زودتر بهم نگفته بود، چه برسه که واسه رفتن مشورت کنه. همه ساکت نگاهش کردن، ولی نگاه من پر از خشم بود. یه ترسی تو وجودم وول می خورد، اون جا هیچ حامیی نداشتم. حرفی نزدم، چون در اون صورت فقط خودم رو سبک می کردم. من به عنوان کالای ده میلیاردی حق تصمیم گیری نداشتم. سوار ماشین که شدیم انگار تازه یادش اومد که منم این وسط آدمم.
- ملیسا، نظرت راجع به زندگی تو نروژ چیه؟
با حرص گفتم:
- چه فرقی می کنه نظر من چی باشه؟ مهم نظر خودته.
با سر خوشی روی فرمون ضرب گرفت و گفت:
@romangram_com