#ملیسا_پارت_191
***
مادرجون بهم خبر داد که سه شنبه ی همون هفته تولد پدرجونه و می خواد یه جشن کوچولو واسش بگیره، اما واسه همین جشن کوچولو یه جورایی پدر منو درآورد. دعوت صد و سی نفر از فامیلا و دوستاشون، سفارش کیک و میوه و شام، خرید کادو و خرید لباس واسه خودمون و گرفتن نوبت آرایشگاه از کارایی بود که واسه این جشن کوچولو انجام دادیم. پدرجون رو به بهانه ی دیدن ویلایی تو لواسون با محربی راهی لواسون کردیم و خودمون آرایشگاه رفتیم. اصرار من برای داشتن آرایشی ساده افاقه نکرد و مادرجون لباس صورتی ملایم و دنباله داری رو دستم داد و گفت:
- امیدوارم بپسندی.
- مثل لباس قبلی سلیقه آرشامه؟
- آره عزیزم.
لباس فوق العاده بود، یقه رومی و یک طرفه، با گلای کریستال صورتی روی بندش؛ ساده و شیک. آرایش صورتم صورتی ملایم و شینیون موهام با یه تاج از گلای کریستال صورتی تموم شد و من و مادرجون به خونه برگشتیم. مهمونا کم کم اومدن و حدود ساعت هشت با ورود پدرجون جشن تولد رسما شروع شد. نیم ساعت بیشتر از تولد نگذشته بود که مادرجون بهم گفت برم کادوی خودش که ساعت گرون قیمتی بود رو بیارم. به اتاقشون رفتم و کادو رو از روی میز آرایش برداشتم و بعد هم به اتاق خودم رفتم و کادوی خودم که یه ست کامل لباس ورزشی مارک دار بود رو برداشتم. تا اومدم برگردم کسی وارد اتاق شد و در اتاق رو بست. با تعجب برگشتم و با دیدن شخص پشت سرم خشکم زد. فقط تونست زمزمه کنم:
- آرشام!
آرشام در حالی سر تا پام رو نگاه می کرد با لبخند جلو اومد و با یه حرکت سریع محکم منو تو آغوش کشید. هنوز از بهت حضورش خارج نشده بودم که ب*و*سه ای طولانی روی موهام زد و من مثل یه مجسمه خشک شده بودم. به خودم که اومدم سریع به عقب هولش دادم و با حرص گفتم:
- تو ... تو کی اومدی؟
- دیروز عشقم، البته فقط مامان می دونست. می خواستم هم و تو هم بابا رو سوپرایز کنم.
از اون چیزی که می ترسیدم به سرم اومد. حالا آرشام بهادری کنارم بود و کمتر از یه قدم باهام فاصله داشت کسی که اسم شوهرم رو یدک می کشید و من ... خدایا خودم رو به تو سپردم.
با ب*و*سه ای که آرشام روی گونم زد به خودم اومدم.
- خوشگلم می دونم دلت می خواد تو اتاقت باشیم، اما باید بریم پایین بابا رو هم سوپرایز کنیم، آخر شب به اندازه کافی وقت داریم.
از حرفاش یک لحظه به خودم لرزیدم. عرق سردی که از گردن و پشت کمرم جاری بود نشونه ی ترسم از کسی بود که از توصیف نگاهش به خودم عاجز بودم. نمی تونستم بگم نگاهش بهم یه نگاه کثیف بود، چون محرمم بود و نمی تونستم از نگاهاش لذت ببرم چون دوستش نداشتم.
به خودم که اومدم وقتی بود که دستم تو دستای آرشام بود و همه برامون دست می زدن. پدرجون و مادرجون سریع خودشون رو به ما رسوندن و هر دو آرشام رو غرق ب*و*سه کردن. بابا مامان منم جلو اومدن و آرشام خیلی تحویلشون گرفت. مامان کناری کشیدم و بهم گفت که قرار شده امشب یه جورایی جشن نامزدی من و آرشام باشه و این که بهتره جلوی دیگران نشون ندم که از بودن کنار آرشام ناراضیم چون به هر حال همه چیز فرمالیته س و من زنشم و اون ...
- پوف، باشه مامان. شما کی اومدید؟
- یه ده دقیقه ای می شه.
پدرجون صدام زد. کنارش رفتم. دور آرشام شلوغ بود. پدرجون آرشامم صدا زد. آرشام با یه ببخشید از جمع فامیلاش بیرون اومد. واقعا که خوش تیپ و جذاب بود و این رو از نگاه بقیه دخترا بهش می شد راحت فهمید، اما من با دیدنش هیچ حسی نداشتم. اگه بخوام صادق باشم یه جوراییم ازش بدم می اومد، اون باعث جدایی من از متین شد.
پدرجون بلند گفت:
- خانم ها و آقایون، اول از همتون متشکرم که امشب تو جشن تولدی که مهگل واسه من پیرمرد گرفته شرکت کردید.
مادرجون با ناز گفت:
- وا؟ آقا کجاتون پیره؟
پدرجون عاشقونه نگاهش کرد و گفت:
- تو که پیشم باشی همیشه سرحال و جوونم.
مادرجون با ناز خندید و همه براشون دست زدن.
- اما موضع مهم دیگه اومدن پسرم آرشامه. اگر چه واسه دل من نیومده و ...
@romangram_com