#ملیسا_پارت_192

با دست به من اشاره کرد.
- واسه دل خودش اومده، اما ازش ممنونم و می خوام امشب نامزدش ملیسای عزیز رو بهتون معرفی کنم.
دست منو گرفت و بعد هم دست آرشام رو بلند کرد و دستامون رو تو دست همدیگه گذاشت.
- امیدوارم که خوشبخت شن. به افتخارشون!
صدای دستا از همه طرف بلند شد و بعد هم آرشام از توی جیبش یه جعبه ی کوچولوی زیبای چوبی درآورد و جلوم زانو زد و در جعبه رو باز کرد. چشمام بین چشمای شیطون و حلقه برلیان براق زیبا در گردش بود. آرشام زمزمه کرد:
- خیلی دوستت دارم.
و من سریع نگاهم رو از چشماش گرفتم و حلقه رو برداشتم. اون هم سریع ایستاد و حلقه رو توی انگشتم کرد و بعد تو یه حرکت غافل گیر کننده ب*و*سیدم. صدای سوتا و دستا بلند شد و من خجالت زده، خودم رو ازش جدا کردم.
تو گوشم زمزمه کرد:
- عاشق خجالت کشیدناتم!
حلقه ی توی انگشت دست چپم و سنگینی دست آرشام که روی مبل کنارم لم داده بود، روی شونه هام همگی یادآور این بودن که باید خودم رو واسه اتفاقات بدتری آماده کنم. کاش می شد با مامان اینا برم خونشون. بودن کنار آرشام باعث عذابم بود. نمی خواستم با فکر کردن به متین اعصابم رو خرد کنم، اما فکر این که با بودن کنار آرشام به عشقم به متین خ*ی*ا*ن*ت می کنم و از طرفی با فکر کردن به متین به همسر شرعی خودم خ*ی*ا*ن*ت می کنم داشت دیوونم می کرد.
آرشام سرش رو نزدیک گوشم گرفت و زمزمه کرد:
- خوشگل من چشه؟
با خوردن داغی نفساش به لاله گوشم احساس چندشناکی بهم دست داد. سریع سرم رو عقب کشیدم.
- چیزیم نیست.
اخمای آرشام برای یه لحظه تو هم رفت و بعدم خیلی بی خیال نگاهم کرد و لبخند زد.
فرشاد بهمون نزدیک شد و بلند گفت:
- به به، زوج عاشق!
- فرشاد پسر، کجایی تو؟
آرشام محکم فرشاد رو بغل کرد. نوع رفتارشون نشون می داد با هم خیلی صمیمی هستن. بعد از یه کم خوش و بش کردن آرشام گفت:
- فرشاد با ملیسا آشنا شدی؟
- اوه، چه جورم!
-چطور مگه؟
- بهش پیشنهاد ر*ق*ص دادم، قبول که نکرد هیچ، یه لنگ واسم انداخت که با مخ خوردم زمین. نه نه، راستی رو زمین نیفتادم، افتادم روی مادر فولاد زره!
آرشام به قدری بلند خندید که هم برگشتن و نگاهمون کردن. منو محکم بغل کرد و گفت:
- عاشق همین کاراشم.
خودم رو به سختی از لای بازوهاش بیرون کشیدم که فرشاد گفت:

@romangram_com