#ملیسا_پارت_190
- آره خیلی خوبن، هم مادرجون هم پدرجون.
- خدا رو شکر. اوه راستی بلند نمی شی بر*ق*صی؟
- نه بابا، حوصلم کجا بود؟ تو چرا نمی ر*ق*صی؟
- دلم می خواد با تو بر*ق*صم.
- لوس نشو. یه کار نکن شوهرت سرم رو بکنه!
خندید و گفت:
- نترس عرضش رو نداره.
بعدم دستم رو کشید و به زور بلندم کرد.
فرشاد بهادری، پسرعموی آرشام، در حالی که با مهارت می ر*ق*صید کنار من و آتوسا اومد و گفت:
- خیلی لوندی ملیسا خانم به خاطر اینه که پسرعموی منو این طوری به دام انداختی.
به سر تا پاش نگاهی انداختم و فقط زمزمه کردم:
- ممنون.
بعد هم الکی تابی خوردم و جام رو یه جورایی با آتوسا عوض کردم تا از شر نگاهای هیزش خلاص بشم، اما مگه از رو می رفت؟پاهاش رو سریع روی ریتم آهنگ برمی داشت و می ذاشت رو زمین و نگاهش یه لحظه هم ول کنم نبود. یه آن اون ملیسای شیطون گذشته تو من جون گرفت و یه لبخند شیطانی تحویلش دادم که باعث شد نیشش تا ته باز بشه و تو یه حرکت سریع یه لنگ کوچولو واسش انداختم و سریع عقب کشیدم. از اون جایی که پیست ر*ق*ص کوچیک بود و همه کیپ تو کیپ هم می ر*ق*صیدن محکم افتاد روی دخترعمش و دوتاشون پخش زمین شدن و من و آتوسا در حالی که به زور جلوی خنده هامون رو گرفتیم سریع جیم زدیم. همین که از جمعیت دور شدیم زدیم زیر خنده.
- وای ملی خدا نکشدت! چند وقت بود دلم برای ملیسای شیطونمون تنگ شده بود.
- خودمم همین طور.
اخمام بی اختیار تو هم رفت و آتوسا دستپاچه گفت:
- وای ملی معذرت می خوام، ناراحت شدی؟
به زور لبخندی زدم و گفتم:
- نه عزیزم، دیگه یه جورایی عادت کردم نخندم. زندگیم پر از ...
با صدای پدرجون حرفم رو نیمه کاره رها کردم و به سمتش برگشتم.
- دختر شیطون، ببین چطور حال برادرزادم رو گرفتی.
به سمت آتوسا برگشتم و با لحن بچگونه ای گفتم:
- آتی بزن به چاک که لو رفتیم!
پدرجون بلند زد زیر خنده و گفت:
- آدم پیش تو باشه احساس جوونی می کنه، البته اگه مثل حالا شیطون و خندون باشی.
حرفی نزدم و تا آخر مهمونی از کنار مادرجون جم نخوردم، چون ممکن بود با فرشاد کنتاک پیدا کنم، چون نگاهش مدام روی من بود. دو سه تا پیشنهاد ر*ق*صی هم که بهم شد رو یه جورایی پیچوندم.
@romangram_com