#ملیسا_پارت_189

با بقیه هم خوش و بش کردم، مخصوصا با افراد به اصطلاح فامیل. یکی از خدمتکارا اومد پیشم و گفت:
- خانم؟
- بله؟
- خانم بهادری باهاتون کار دارن.
و به سمت مادرجون که نگاهش به من بود اشاره کرد. بلند شدم و کنار مادرجون رفتم.
- بله مادرجون؟
- عزیزم مامان باباتم امشب دعوت بودن، ببین چرا هنوز نیومدن.
گوشیم رو برداشتم و با مامان تماس گرفتم. مامان گفت نمیاد و وقتی من دلیلش رو پرسیدم گفت:
- نمی خوام هیچ کدومشون رو ببینم، کسایی که وقتی بهشون احتیاج داشتم پشتم رو خالی کردن.
- مامان؟!
- هه، جالبه! ملیسایی که یه زمونی به زور تو مهمونیای دوره ای شرکت می کرد زنگ زده و میگه بیام مهمونی.
راست می گفت، من همیشه مخالف این مهمونیا بودم. دهنم بسته شد.
- باشه مامان، هر طور راحتی.
***
یکی از دخترعموهای آرشام که معلوم بود چند سالی از من بزرگ تره، با کمال پررویی رو به مادرجون گفت:
- نامزد آرشام خیلی خوشگله، اما فکر نمی کردم واسه آرشام دختر یه ورشکسته رو بگیرین.
مادرجون نگاهی به من که از عصبانیت سرخ شده بودم انداخت و دستش رو روی دستم گذاشت و گفت:
- مهم اینه که آرشام و ملیسا واقعا عاشق همدیگه هستن و ضمنا خدا رو شکل مشکل مالی آقای احمدی برطرف شد.
دختر پررو پشت چشمی برام نازک کرد و گفت:
- معلومه کار بلده، ببین چطور خودش رو تو دل شما جا کرده.
مادرجون لبخندی زد و گفت:
- اون یه فرشته س.
دختره رسما خفه شد، اما وقتی مادرجون برای احوالپرسی پیش خانواده ای رفت رو به من گفت:
- ببین خوشگله، من پسرعموم رو می شناسم، اینا همش فیلمشه، اون اهل ازدواج و این حرفا نیست، احتمالا چند صباحی سر کاری و بعدم مثل دستمال کهنه از زندگیش پرت می شی بیرون.
آی دلم می خواست بگم ما ازدواج کردیم و تا اون جاش رو بسوزونم، بعدم بگم پسرعموتون ارزونی خودتون و برای حسن ختام یه کف گرگیم برم تو صورتش، اما شخصیت مهربون و روح لطیفم اجازه ی این کار رو نداد. دختره که دید جوابش رو نمی دم بلند شد و رفت و جاش آتوسا اومد.
- ملیسا خوب با مهگل خانم جور شدی.

@romangram_com