#ملیسا_پارت_188

با ترس به چشمای وحشیش نگاه کردم. آب دهنم رو به زور قورت دادم و گفتم:
- چی؟ کی؟
خندید و گفت:
- به زودی عزیزم. زمانش رو بهت نمی گم تا سوپرایزت کنم.
"خدایا حالا چی کار کنم؟"
- ملیسا جان؟
- بله مادرجون؟ الان میام.
به آرشام خیره شدم و گفتم:
- من باید برم.
- مواظب خودت باش. با این سر و شکل امشب چندتا خاطرخواه پیدا می کنی.
و غش غش خندید. برای یه لحظه رفتارش رو با متین مقایسه کردم، با متینی که با این که من زنش نبودم و به هم متعهد نبودیم دوست نداشت کسی نگاه چپ بهم بندازه و روی پوششم حساس بود و آرشامی که با این که الان رسما و شرعا شوهرم بود با خنده از جذابیت من برای مردهای توی مهمونی می گفت و ککش هم نمی گزید.
**
مهمونی مثل قبل بود و همین طور مهمونا. اون چیزی که الان تغییر کرده بود حضور من کنار خانواده بهادری و معرفی شدنم به عنوان نامزد آرشام بود. نگاه خیلیا با حسرت و نگاه بعضی دیگه با خوشحالی بهم بود. زن عموی آرشام که زن تپل مپل و خواستنی بود و قبلا دورادور باهاش آشنا بودم صاحب مجلس بود و رو به مهمونا گفت:
- به افتخار آرشام عزیزمون که این جا حضور نداره و نامزد زیباش ملیسای عزیز.
لیوان نوشیدنیش رو بالا برد و گفت:
- به سلامتیشون!
صدای به هم خوردن لیوانا و به سلامتی گفتن مهمونا بلند شد. دختر و پسرایی که یه جورایی با همشون آشنا بودم چه با عنوان فامیل و چه دوست یه گوشه از سالن رو گرفته بودن. با دیدن آتوسا و همسرش بین اونا سریع اون طرف رفتم. آتوسا تقریبا به طرفم پرواز کرد.
- ملیسا عزیزم.
- سلام خانمی.
- سلام قربونت برم.
شوهرشم خیلی محترمانه دستم رو فشرد.
- تبریک می گم.
- ممنون.
آتوسا زیر گوشم زمزمه کرد:
- یلدا همه چیز رو واسم تعریف کرده، متاسفم.
- مهم نیست.

@romangram_com