#ملیسا_پارت_187

- ممنون. چی هست؟
اون با لبخند نگام کرد و بی توجه به سوالم گفت:
- غیر از خواهرام کسی از ماجرای عقدت خبر نداره و می خوایم امشب به همه بگیم که تو و آرشام همدیگه رو دوست دارین و یه جورایی نامزد محسوب می شین تا آرشام برگرده و ازدواج کنید.
سرم رو به نشونه موافقت تکون دادم.
- امشب اکثر فامیلاتم دعوتن.
بی اختیار ذهنم به موقعی کشیده شد که در به در دنبال پول جور کردن واسه پاس کردن چک بابا می گشتیم و این افراد به ظاهر فامیل همگی همزمان به قول خودشون پول تو دست و بالشون نبود. آهی کشیدم و رو به مادرجون گفتم:
- اونا فامیل نیستن، مگس دور شیرینین!
سرش رو تکون داد و گفت:
- بهشون فکر نکن عزیزم، خدا رو شکر به خیر گذشت.
پوزخندی زدم و زمزمه کردم:
- به خیر گذشت؟!
"آره به خیر گذشت، در عوض از بین رفتن تموم رویاهام." مادرجون از اتاق خارج شد و من جعبه رو باز کردم. ماکسی کوتاهی با پارچه ی آبرنگی نباتی و طلایی کمرنگ با یک آستین حریر نباتی پلیسه و کلوش. مدلش فوق العاده شیک و ساده بود، اما یک دستم کاملا برهنه بود و پاهامم همین طور. اگر چه قبلا این چیزا برام مهم نبود، اما بودن با متین منو به کل عوض کرده بود. اگر چه هنوز نصف نماز صبحام قضا می شد و بعضی وقتا کلا یادم می رفت نماز بخونم، اما باور داشتم که آرامشی که از نماز می گیرم تو هیچ چیز دیگه ای نیست. لباس رو پوشیدم و یه جوراب رنگ پا هم پوشیدم. موهام رو که با بابلیس فر درشت زده بودم از یه طرف روی شونه ی ل*خ*تم ریختم. آرایش ملایم طلایی کردم و منتظر شدم تا مادر جون حاضر شه و صدام کنه. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد. با تانگو زنگ زده بود و من مجبور شدم تصویرم رو بهش نشون بدم.
- واو! سلام خوشگل خانم.
- سلام.
- چقدر ناز شدی. دلم می خواست اون جا کنارت باشم و یه لقمه چپت کنم.
از حرفاش احساس چندشناکی بهم دست داد.
- ببینم مدل لباست رو.
کمی گوشی رو از خودم دور کردم تا مدل لباس رو ببینه.
- چقدرم اندازته. سلیقم رو حال کردی؟
- مگه تو برام خریدی؟
- نه خوشگله، من عکس لباس رو واسه خیاط مامان ایمیل کردم و اونم از روی یکی از لباسات که مامان بهش داده این رو دوخته.
سرم رو به نشونه فهمیدن تکون دادم و زمزمه کردم:
- کاری نداری؟ من باید برم.
- کجا خانمی؟ هنوز سیر نگات نکردم.
کاش قطع می کرد. با این حرفا فقط اعصابم رو به هم می ریخت. چشماش برق عجیبی داشت، اما با خیره شدن تو چشماش هیچ حسی در من برانگیخته نمی شد.
- دیگه نمی تونم دوریت رو تحمل کنم. دلم می خواد بیارمت پیش خودم، اما هنوز کارای اومدنت تموم نشده، پس مجبورم خودم بیام کنارت.

@romangram_com