#ملیسا_پارت_175
مثل بچه ها تو آغوشش زار زدم و اون صورتم رو غرق ب*و*سه کرد. زمزمه کرد:
- ما رو ببخش عزیزم، من و بابات رو ببخش. ما ...
وسط حرفش پریدم و گفتم:
- مامان، خواهش می کنم این طوری نگین.
اشکام رو پاک کردم و از بغلش بیرون اومدم.
لبخندی زدم و گفتم:
- پس بابا کجاست؟
- با متین رفتن بیرون.
زمزمه کردم:
- با متین؟
- آره، متین به بابات پیشنهاد داد با ده میلیاردی که با خودش از دبی آورده، بابات باز یه کارخونه بزنه و از صفر شروع کنه. گفت بیست میلیارد آرشام رو بدیم تا منتی تو زندگی سرت نذاره. واقعا که این پسر چقدر فهمیده و آقاست.
آهی کشیدم و در حالی که همراه مامان وارد خونه می شدم گفتم:
- نگفت چطوری ده میلیارد رو پس گرفته؟
- چرا. گفت دو روز باهاش صحبت کرده و از وضعیت ما گفته، طرفم بالاخره راضی شده از اون همه پول ده میلیاردش رو پس بده.
حرفی نزدم و مامان رفت تا برام نوشیدنی بیاره. تازه یاد سوسن افتادم. دلم براش تنگ شده بود. بعد از ورشکستگی بابا اون و عباس هم مجبور شدن واسه امرار معاش دنبال کار بگردن و از پیش ما رفتن.
مامان با صدای بلند از توی آشپزخونه گفت:
- چرا تلفنت رو جواب ندادی؟ دوستات کچلم کردن. واقعا که چه دوستای خوبی داری.
خندم گرفت. تا قبل از این ماجراها، دوستام از دید مامان آدمای دگوری بودن و حالا خوب شده بودن. واقعا چقدر بعضی اتفاقا آدما رو عوض می کنه.
***
نگاهم تو نگاه خسته و شرمنده ی بابا بود و نگاه اون به چشمای درمونده ی من.
- یه زمین تو محدوده ی یه شهرک صنعتی، واسه کارخونه مناسبه. فردا می خوایم معامله کنیم، اما قبل از اون می خوام ازت بپرسم که تو هم به این کار راضی هستی؟ این پول حق توئه.
آهی کشیدم و نگاهم رو از چشماش گرفتم.
- برام مهم نیست بابا، هر کاری صلاح می دونید انجام بدید.
- منم دل و دماغ زیادی ندارم، اما متین ...
سرم رو پر شتاب بر گردوندم و منتظر نگاهش کردم. چقدر از سر شب تا حالا که بابا اومده منتظر حرفی در مورد متینم بودم! بابا با این حرکتم کمی مکث کرد و بعد از کشیدن آهی ادامه داد:
- اون ازم خواست هر طور شده زودتر پول آرشام رو بهش برگردونم، منظورم اون بیست میلیارده و تو رو از زیر دینش تا آخر عمرت دربیارم.
@romangram_com