#ملیسا_پارت_176
با دیدن اشکام ساکت شد. مامان برای این که موضوع رو عوض کنه گفت:
- شام رو بیارم؟
بی توجه به مامان، رو به بابا گفتم:
- بابا به این موضوع فکر نکنید، این پولا واسه آرشام پولی نیست.
بابا اخمی کرد و گفت:
- می دونم، اما این طوری که مشخصه آرشام آدم سوء استفاده گریه.
مامان از جاش بلند شد و گفت:
- شام رو می کشم.
بابا سرش رو تکون داد و به سمت من برگشت.
- امشب رو این جا بمون.
بی توجه به حرف بابا نالیدم:
- کاش می دیدمش.
- ملیسا؟
- بابا کاش متین رو می دیدم.
با بغض ادامه دادم:
- برای آخرین بار. مائده گفت دو هفته دیگه بلیط داره.
بابا بلند شد و رو به من گفت:
- فردا صبح میاد این جا. حالا بلند شو بریم شامت رو بخور.
***
اون قدر برای دیدن متین استرس داشتم که مامان با عصبانیت بهم گفت:
- ول کن اون ناخنای بدبخت رو، تمومش رو خوردی.
نگاهی سرسری به ناخنام انداختم و رو به بابا گفتم:
- پس کی میاد؟
همون موقع زنگ در به صدا دراومد و قلب بی قرار من از زدن ایستاد. بابا در حالی که خیره خیره نگاهم می کرد، زمزمه کرد:
- ملیسا یادت باشه که تو متاهلی.
همین جمله ی بابا کافی بود که تموم اون چه از شوق دیدار متین فراموش کرده بودم یهو به ذهنم هجوم بیاره و تازه یادم بیاد چقدر بدبختم.
@romangram_com