#ملیسا_پارت_174

من این پایین نمی تونم بمونم
خودم گفتم که تلخه روزگارت
منو بیرون بریز از کوله بارت
دلم می مُـرد و راه بغض و سد کرد
به خاطر خودت دستاتو رد کرد
برو بالاتر از اینی که هستی.
تو بغض هر دوتامونو شکستی
با چشم تر اگه تو مه بشینی
کسی شاید شبیه من ببینی
منم اون که تو رو داده به مهتاب
کسی که روتو می پوشونه تو خواب
کسی که واسه آغوش تو کم نیست
می خوام یادم بره، دست خودم نیست
تا مه راه و نپوشونده نگام کن
اگه رو قله سردت شد صدام کن
یه رنگ مــُـرده از رنگین کمونم
من این پایین نمی تونم بمونم"
صدای راننده من رو از فکر بیرون کشید.
- خانوم منتظرتون بمونم؟
جوابش رو ندادم، فقط سرم رو آروم به نشونه ی نه تکون دادم. در حالی که هنوز نگاهم به در خونه ی متین بود، زنگ در رو زدم.
صدای مامان توی آیفون پیچید.
- بله؟
- مامان؟
آروم و بغض دار گفتم، اما اون شنید و سریع در رو باز کرد. خودم رو تقریبا توی خونه پرت کردم.
با دیدن مامان تازه فهمیدم که چقدر دلتنگش بودم. محکم بغلش کردم، محکم بغلم کرد.
- ملیسای من، دختر کوچولوی من.

@romangram_com