#مدال_خورشید_پارت_209


پارسا آب دهانش را قورت داد و زمزمه کرد:« در هر حال... معذرت می خوام. »

لیلی خندید.

ـ بی خیال! عوضش خندیدیم!

پارسا لبخند زد و زیر لب گفت:« دیوونه! »

پریا با تعجب گفت:« جل الخالق! اینا روح و روان درست و حسابی ندارن به خدا! » رامین هم تأیید کرد:« آره والله! خب عین آدم باشین! یا همیشه دعوا کنین، یا مثل من و پریا کلاً با هم موافق باشین! »

لیلی پرسید:« شما ها مگه همیشه باهم موافقین؟! » پریا و رامین تأیید کردند. پارسا به شوخی، لحنش را عصبانی کرد و گفت:« شما به چه اجازه ای همیشه با خواهر من موافقی؟ دیگه نبینم با هم موافق باشینا، وگرنه چشمتو از حدقه در میارم، این دختره ی خیره سرو هم تو خونه حبس می کنم! »

ـ وای خان داداش غلط کردم! تو رو خدا خان داداش اصن هر چی شما بگی! من دیگه رو حرفتون حرف نمی زنم!

لیلی صدایش را نازک کرد و با لحن خاله زنک های پنجاه-شصت ساله گفت:« وااااا!!! دختره ی بی چشم و رو! دو زار اصل و نسب نداره به چه حقی دور و بر آقا داداش من می چرخه؟! دخترم دخترای قدیم! می بینین تو رو خدا پارسا خان؟! »

پارسا خنده اش گرفت:« ببخشیدا! شاکی منم! به چه حقی دارین از خواهر من بدگویی می کنین؟! »

ـ وا! خب همین خواهر شما اومده برادر منو اغفال کرده!


romangram.com | @romangram_com