#مدال_خورشید_پارت_210

پارسا از خنده قرمز شده بود. رامین به پیشانی اش کوبید و گفت:« میگم عقل درست و حسابی ندارین، میگین نه! اگه خوابتون نمیاد لااقل بذارین ما بخوابـ... » صدای خر و پف ظریفی حرفش را قطع کرد. لیلی با صدایی که خودش هم به زحمت می شنید گفت:« پریاست. همیشه موقع خواب بعد از ظهر خر و پف می... »

و کمی بعد، صحبت های لیلی هم به نفس هایی آرام و منظم تبدیل شد. خیلی طول نکشید که رامین هم به خواب رفت. پارسا آرام گفت:« فکر نکنم تا فردا هم بیدار بشیم! » بعد آرام بلند شد و نشست؛ به چهره ی هر سه همسفرش نگاهی دقیق انداخت و لبخند زد.

نمی توانست؛ نه بودن آن ها. تک تکشان برایش مهم بودند. همه ی آن ها نقشی مهم در زندگی دنیا داشتند، ولی مهم تر از آن، برای پارسا مهم بودند. و بدون این قضایا... بدون جستجوی مدال، پارسا هرگز این را نمی فهمید؛ نمی فهمید که چقدر دوستانش را دوست دارد، چه قدر خوانواده اش می توانند برایش مهم باشند، چطور می تواند با آدم های جدیدی دوست شود و درکشان کند؛ چطور مهربان و سودمند باشد، و چطور می تواند احساس دلتنگی کند.

احتمالاً دیگر قرار نبود آن آرامش قبلی اش را داشته باشد؛ آن آرامشی که از بی احساسی و بی اهمیتی به بقیه ناشی می شد... ولی این طور بهتر بود. حس می کرد با این وضعیت، با این نورهای گرمی که تازه در قلبش جرقه زده بودند، راحت تر می تواند زندگی کند. همیشه راحت زندگی می کرد، ولی این بار قرار بود بهش خوش بگذرد؛ چه در آسایش و چه در سختی.

البته، هنوز نمی توانست مثل رامین با مسئولیت و مهربان، مثل پریا شاد و سرزنده، و مثل لیلی صبور و پر تحمل باشد؛ حالا حالاها راه داشت تا بتواند یک دوست خوب، یک برادر قابل اعتماد، و یک فرزند دوست داشتنی شود، ولی همین هم خوب بود؛ داشت پیشرفت می کرد.

دوباره دراز کشید؛ از توی جیبش، کاغذ رسمی نوشته شده توسط بزرگترین فرد قبایل حقیقی را در آورد. زیر کاغذ، مهری طلایی خورده بود که به نظر می رسید مال کاج پیر باشد؛ با امضاهای پادشاهان اصلی ده قبیله، و وزیر اعظم کل قبایل حقیقی. حتی والدینشان هم زیر آن موافقت خود را اعلام کرده بودند، گرچه با اکراه؛ چون شنیده بودند که خودِ فرزندانشان به شدت مشتاق به این کار هستند. فقط چهار جای امضا خالی مانده بود؛ ناجی، محافظ، رابط، و تاریخ نگارِ قبایل حقیقی.

پارسا مردد نبود، به هیچ وجه. به محض این که دوستانش بیدار می شدند، اعلام آمادگی می کردند. شکی در این نبود. فقط... الآن آن قدر خسته بودند که پارسا دلش نمی آمد موضوع یک سفر پرخطرتر دیگر را پیش بکشد. می گذاشتش برای چند روز بعد.

درخواست جستجو برای پر کردن چهار بخشِ مدال را به جیبش برگرداند، نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست. زندگی همچنان برقرار بود، و قرار بود لحظه به لحظه هیجان انگیز تر بشود؛ نه مثل قبل، پر از بی حوصلگی و روزمرگی.

بعد، خوابش گرفت، و خواب دید...

خواب قصرهای بلندمرتبه ی قبیله ی ابر، دشت هایی سبز و گسترده، و شکوفه هایی که به او لبخند می زدند.



romangram.com | @romangram_com